X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391

انقراض


جورج تنها

1912-2012


همیشه فکر می کردم که انقراض نسل ها وقتی بوده که من نبودم. ولی امروز بعد از هزاران سال عمر، شاهد انقراض یک نسل بودم.

نسل جورج تنها.

در سال 1372 گونه ای از لاک پشت یافت شد که نمونه ی دیگری نداشت. این لاک پشت امروز در صد سالگی درگذشت و نسل او منقرض شد.

کلن منقرض شدن خیلی تلخ است.

ب ویژه نسل لاک پشت. لاک پشتی که صد سال برای او عین نوجوانی است.

در مورد جورج بیشتر بدانید.

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1391

شیطان و انسان

واعظی بر منبر می گفت: 

هر که نام آدم و حوا بر کاغذ نویسد و در خانه آویزد، شیطان بدان خانه راه نیابد. 

خراسانی پای منبر بود. برخواست گفت: شیطان در بهشت و در جوار خدا وارد شد و آنان را بفریفت. چگونه در خانه ی من از نام آنان بترسد؟ 

 

رساله ی دلگشا

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389

از ولنتاین تا سپندارمزگان

 سپندارمزگان

امروز روز عشق بود
روز بیست و پنج بهمن
روز ولنتاین
امروز بیست و پنجم بهمن روز ولنتاین یا روز عشق است. در فرهنگ غرب. و بیست و نهم بهمن ماه روز عشق است در فرهنگ ایرانی و با نام سپندارمزگان.  
هر دو روز را عشق است.......... 
ولی متن زیر را هم ببینید. توسط دوستی به دستم رسیده که از سایت زنده رود دات کام گرفته است. بی مناسبت ندیدم که شما هم فیض ببرید. از دوستان این سایت هم برای این روشنگری سپاسگزارم.  
این برید را چند سال پیش هم در جایی گذاشته بودم. 
*** 
............ آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است  ، 
 عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست، 
 بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد. 
***
وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فکر می کنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف کرده اند: "تغییراتی در فرهنگ که موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود."
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر ملت ما فرود آمد که جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!
شاید افراد زیادی را ببینید که کلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می کنند. اما تعداد افرادی که از واژه درود استفاده می کنند، بسیار نادر است!
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389

اندر حکایت حرف پ


یک ایمیل

جمعه 14 آبان‌ماه سال 1389

بانوی هزار آواز ایران برفت


سی ام مردادماه شصت و هشت

منزل مرضیه

عکسی از هنرمندان نسل گذشته ایران. اگر دوباره قرار باشد عکس چنین انداخته شود بسیاری از این بزرگان در آن غایبند.

چهره هایی که در این عکس می شناسم:

شاهرخ نادری، تورج نگهبان، احمد قدکچیان، تقی ظهوری، انوشیروان روحانی، بیژن ترقی، نعمت الله گرجی، فریدون مشیری، جمال وفایی، ناصر مسعودی، ناصر ملک مطیعی، علی تجویدی، مجید محسنی، جهانگیر ملک، حسن گلنرافی، علی تابش، فرهاد فخرالدینی و ...... مرضیه.

تنها بانوی این جمع، یک غایب بزرگ، برفت.

بانوی هزار آواز ایران.

عکس از یک ایمیل. از آنجا که عکسی چنین نداشتم، تا کنون از رفتن مرضیه ننوشته بودم.

***

اسامی عده ای دیگر از این هنرمندان که در  کامنتی آمده است:

میرنعمتی، نصرتی، مرتضایی، نجم ابادی، رسولی ،همایون پور، عدنانی، جواد لشکری، فضل الله توکل  

که به جز جواد لشکری متاسفانه دیگران را نمی شناسم. 

 ***

ترانه ای از مرضیه را در اینجا گوش بدهید.

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389

دهخدا و واژه های تازی*

                              


بنا به یک کامنت از آروین در بخش نظرات این متن بکلی غلط است. بنابراین می توانید آن را نخوانید. ولی خداییش کلی خوشحال شده بودیم که دو گل به اعراب سوسمار خور زده ایم. این است که دلمان نمی آید پاکش کنیم.

*** 

نگوییم:  سگ پارس می کند.

بگوییم: سگ واق واق می کند. 

این ضربه‌ای است که از تازیان متجاوز خورده‌ایم که می‌خواستند پارسیان را خرد و کوچک کنند و این لقب را به ما دادند. یعنی باب کردند که بگوییم: "سگ پارس می کند". 

جالب اینجاست که خیلی ها فکر می کنند اگر بگویند: "سگ پارس می کند"، پارسی سخن گفته اند. 

---

نگوییم: "غذا" می خوریم. 

بگوییم: خوراک می خوریم.

"غذا" در زبان همان جماعت فوق الذکر یعنی ادرار شتر. این هم یکی دیگر از شکنجه های روحی آن ددان بود که به هنگام خوردن شام یا ناهار، می‌گفتند بگویید: "غذا می‌خوریم". 

بنابراین به جای کلمه "غذا" از "خوراک" استفاده کنید. یا از دیگر کلمات درست. گیرم با همان زبان شترسواران. 

***

*لغت نامه دهخدا. انشای متن از یک ایمیل بود، با دخل و تصرف خودم.
دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389

ایضن بیگانه


متن زیر قامنتی است از شیخ بخارا بر پست پیشین.

***

شاید یکی از عللی که کامو را درلیست نویسندگان بزرگ دنیا، اون بالا بالاها قرارمیده، خلق شخصیت ارزنده ای به نام (مورسو) درکتاب ممتاز بیگانه است. باورکردنی نیست که کسی هراندازه عادی ومعمولی ازجهت مشابهت هستی شناسی، ژنی از (مورسو) به ارث نبرده باشه. حس بیگانگی مثل عشق و نفرت و آزادی و مرگ و خیانت و وفای به عهد و دروغ و تنهائی و...از مضامین جهان شمول زندگی آدمه. این مضامین، تا انسانی روی کره ی زمین زندگی میکنه با آدما هست. ممکنه شکل عوض کنه، ولی وجودشون در زندگی گاه و بیگاه حس میشه. شاید به این علت باشه که چنین کتابائی درسنین مختلف عمر به تکرار باید خونده بشه چنین ویژگی هائی ست که اثرادبی رو جاودانه میکنه. ملاک خوندن ادبیات تنها فهمیدن نیست. نفهمیدن درمون داره. برای درک مضامین مشترک انسانی باید زندگی کرده باشی. زندگی کردنه که به آدم فرصت میده اون مضمونهای مشترک رو درخودش کشف کنه. عدم درک آثاری مثل بیگانه یا کارهای جدی هدایت، جوابش مشکل بودن اونا نیست. اتفاقا چنین آثاری به ساده ترین زبونا نوشته شده وهمین خاصیت، ظرفیت مفاهیم موجود در اونا رو بالابرده. نمیشه کتابو خوند و گفت: چیزی ازش نفهمیدم. میشه گفت: یا به سن وسالم نمیخوره یا کمی روم اثر گذاشته.

یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1387

خاطره آیت الله خزعلی

یک بار وقتی داشتم وب گردی می­کردم به خاطره­ی پرمعنایی از فرزند آیت الله خزعلی معروف در وبلاگش برخورد کردم؛ خواندنی است:

به زیارت ثامن­الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) رفته بودم. پیرمردی فرزانه از تجار قدیم خوزستان مرا دید. خاطره­ای جالب از ۴۰ سال قبل نقل می­کرد. او می­گفت: ۴۰ سال قبل پای منبر پدرت در آبادان بودم. به فاصله­ی کمی از مسجد، کاباره و کازینو بود و جمعی از جوانان به می­گساری و لهو و لعب و قمار مشغول بودند. حضرت آیت الله بر فراز منبر با اشاره به انحراف جوانان فرمودند: "اگر ۲۴ ساعت رادیو و تلویزیون را به ما بدهند، خواهید دید که چگونه این جوانان را تربیت و اصلاح می­کنیم."

سپس آن پیز فرزانه گفت: "به پدر بگویید هنوز ۲۴ ساعت نشده است؟!" 

*** 

متن بالا از وب نوشت های محمدعلی ابطحی بود.

پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1387

بدون شرح تابستان 87

تکزاسی ها  می گویند: 

همه دوست دارند که به بهشت بروند، اما هیچ کس دوست ندارد که بمیرد. 

*** 

قبلنا شنیده بودم: برای رفتن به بهشت باید اول بمیری. 

*** 

پ.ن. حتا اگر بهشت پشت قباله ات باشد و در نامت هم ثبت شده باشد. 

*** 

نتیجه گیری: بی خیال مردن. اینجا از اون بهشتی که می شناسیم، بهشت تر است.

شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1387

شعر و معر

اگر فلسفه شعر و معر را نمی دانید بد نیست اینجا برایتان بنویسم:

آورده اند شاعری در روزگاران پیشین، روزی در دربار شاهی،  از جای برخواست و گفت: شاهنشاها اجازه دهید قطعه ای را که سروده ام در این مجلس با شکوه بخوانم. کسی پرسید:  "تو کیستی و چه کاره ای؟

- بنده شاعرم

- بنده هم ماعرم

- ماعر کیست؟

- شاعر کیست؟

- شاعر شعر می گوید.

- ماعر معر می گوید.

- معر چیست؟

- شعر چیست؟

- شعر اینست: هر غنچه که گل گشت دگر غنچه نگردد.

- معر اینست: هر منچه که مل گشت دگر منچه نگردد.

- منچه چیست؟

- عنچه چیست؟

- غنچه آنست که شکفته شده و گل می گردد.

- منچه هم آنست که مکفته شده و مل می گردد.

شاعر تسلیم شد و زبان در کام گرفت. زآن پس چون نیک بنگریست دریافت که بسیاری از اشعار، در واقع معرند.

خود نیز بعدها، معرها مرود. مرودنی.

شنبه 8 تیر‌ماه سال 1387

بازیگر

مردی هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند  :چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1387

فیلیپ جونز گریفیث ۲۰۰۸-۱۹۳۶

VIETNAM - Philip Jones Griffiths 1936 -2008 - Magnum Photo 

VIETNAM - Philip Jones Griffiths 1936 -2008

درباره فیلیپ جونز گریفیث - ارسالی از پروانه
---
دنیای عکاسی و فوتو ژورنالیسم یکی از چهره های معتبر خود را از دست داد.
"فیلیپ جونز گریفیث"، فوتو ژورنالیست بنام جنگ ها، که با عکس های خود از ویتنام افکار عمومی را در آمریکا علیه این جنگ برانگیخت، روز ۱۸ مارس در خانه اش در انگلستان، در ۷۲ سالگی، در
گذشت.

 organic.com
"فیلیپ جونز گریفیث" که به مدت ۵ سال ریاست آژانس معروف "ماگنوم " را بر عهده داشت، عکس هائی از بیش از ۱۲۰ کشور گرفته بود. اما عکاسی از جنگ ویتنام در سالهای ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۱، چرخش دیگری به حرفه او بخشید. کتاب های عکس او از این جنگ و به ویژه کتاب"ویتنام ای ان سی"، تردید را در اذهان اروپائیان و به ویژه در ذهن آمریکائیان در مورد حقانیت این جنگ به  وجود آورد و آنها را علیه سیاست  ریچاردنیکسون، رئیس جمهوری وقت و مجموعه های نظامی- صنعتی شوراند.
"فیلیپ جونز گریفیث" ابتکار خاصی در ارائۀ عکس های خود به کار می برد، یعنی کسی را که اجحاف می کرد، در صفحۀ مقابل کسی که مورد اجحاف قرار می گرفت، قرار می داد: سربازی که می رفت بمباران کند و کسی که بر اثر بمباران او متلاشی می شد و جان خود را از دست می داد.
او نگاه ها را به سوی کسانی که در این جنگ ها نابینا می شدند، اعضای خود را از دست می دادند و کودکانی که بر اثر بمباران ها، ناقص الخلقه به دنیا می آمدند، می کشید. "فیلیپ جونز گریفیث" می گفت: حتا به قیمت از دست دادن خواب شب و دیدن کابوس هم که شده، باید به این تصاویر نگاه کرد و چشم خود را نبست.

لینک عکس های ویتنام از فیلپ جونز گریفیث در مگنوم فوتو

متن ارسالی از سایت rfi.fr  انتخاب شده است.

پنج‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1386

یک اس ام اس

هر روز صبح در آفریقا یک آهو از خاب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه  نشود و یک شیر که می داند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند.

مهم نیست که شیرهستی یا آهو،  مهم این است که از طلوع آفتاب با تمام توان، بدوی.

نلسون ماندلا

البته مثل بزغاله هم دویدید، دویدید.

من

یکشنبه 29 مهر‌ماه سال 1386

داستان تله موش یا به ما چه!

نامه ‌ای  چند روز قبل برایم رسیده بود به شکل زیر:

موش سر و صدای زیادی شنید. سرک کشید تا ببیند چه خبر است. زن مزرعه دار مشغول باز کردن بسته‌ای بود . موش با خود  گفت "کاش یک غذای حسابی باشد " اما همین که بسته باز شد، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛  چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود . موش با سرعت به مزرعه بر گشت تا این خبر را به همه‌ی حیوانات بدهد . به هر حیوانی که می رسید، می گفت :" توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند." مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : "متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد." میش وقتی خبر تله موش را شنید،...    ...گاو با شنیدن خبر سری تکان داد. سرانجام ناامید از همه جا به سوراخ خودش بر گشت. در نیمه‌های شب، صدای تق تله موش در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند . در تاریکی متوجه نشد  آن چه که  در تله موش تقلا می کرده، موش نیست، بلکه مار خطرناکی است که دمش در تله گیر کرده . همین که به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از  چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه بر گشت، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت :" برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ."مزرعه دار فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید . اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد . روزها می  گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مزرعه دار از گاوش هم گذشت. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌چرخید و به حیواناتی فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند.

یاد قطعه‌ای از برتولت برشت افتادم. یکی از معدود آلمانی‌هایی که دوست دارم. و آن این است."

"وقتی کمونیست‌ها را می‌کشتند، گفتتیم به ما چه ما که کمونیست نیستیم. وقتی سوسیالیست ها می‌کشتند. گفتیم: به ما چه ما که سوسیالیست نیستیم وقتی دمکرات‌ها را می‌کشتند، گفتیم: به ما چه ما که دمکرات نیستیم. وقتی .................

. و وقتی نوبت به خودمان رسید دیگر کسی نمانده بود که از ما دفاع کند.

شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1386

جنگ جهانی سوم

قبل از خاندن متن دوستداران آمریکا هر دوآدم دیگری را که میخاهند به جای بوش و چینی بگذارند.

جورج بوش و دیک چینی نشسته بودند و پچ پچ میکردند. یکی رسید و پرسید در باره چی مذاکره میکنید؟ بوش جواب داد داریم نقشه جنگ جهانی سوم را میکشیم. جنگی که قرار است در آن یکصد و چهل میلیون مسلمان و  یک دختر بلوند با سینه های خیلی بزرگ کشته شوند !

- خب حالا اون دختر بلوند با سینه های خیلی بزرگ دیگه چرا؟

بوش رو کرد به چینی و گفت: دیدی گفتم دیک. هیچ کس به اون صدو چهل میلیون مسلمان اهمیت نمیده.

پنج‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1386

قهرمان

مردی در پارکی در نیویورک در حال قدم زدن بود. ناگهان مشاهده کرد که یک سگ بزرگ به دختربچه ای حمله ور شد و جان او را تهدید کرد. به طرفشان دوید و موفق شد سگ را کشته و جان دخترک را نجات دهد.

پلیس سر رسید. با تقدیر از عمل مرد به وی گفت: شما یک قهرمان هستید. فردا تمام روزنامه ها این را خاهند نوشت. یک قهرمان نیویورکی دخترکی را از مرگ حتمی نجات داد.

مرد گفت : ولی من نیویورکی نیستم.

- خب فردا همه روزنامه ها خاهند نوشت: یک قهرمان آمریکایی.............

- ولی من آمریکایی نیستم.

-پس کجایی هستی؟

- من ایرانیم.

فردا صبح تمام روزنامه های آمریکایی نوشتند:

یک بنیادگرای ایرانی به طرز وحشیانه ای سگی مظلوم را در پارکی در نیویورک کشت.

شنبه 23 تیر‌ماه سال 1386

غزلی در تیرماه هشتاد و شش

دلم خیلی هوای تو کرده

هوس یک چای

هوس یک سیگار

هوس ریختن یک قاشق ماست و خیار خنک

به حلقوم گُر گرفته‌ی تو

هوس مستانه قدم زدن

در نیمه شب

در خیابانی بارانی

وبی انتها ...........