X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1392

تونل و رانندگی در شب


تعداد بسیار زیادی از راننده های قهوه ای، در تونل چراغ هایشان را روشن نمی کنند. نیز در هنگام غروب و در جاده ها. اگر هم به آن ها اعتراض بکنید می گویند که می بینیم و نیازی به این کار نیست.

کسی نیست که به این ها بگوید: آخه ............، ناسزا بود سانسور کردم، تو چشمات اصلن عقاب. هرچند باید گفت بلانسبت عقاب. چشم های تو چشم های هیچ جانوری نیست مگر چشم های جانوری به نام انسان ِ ........ ولی قبول. اصلن چشمانت چشم  عقاب. ولی آخه مرد مومن، چشم من که چشم عقاب نیست. من باید تو را ببینم یا نه؟ تو مرا می بینی ولی من تو را نمی بینم. درک این مساله خیلی شعور بالایی می خواهد؟

البته که می خواهد و تو این شعور را نداری.

ایضن رانندگی در هنگام غروب. که در بسیاری از مواقع نور غروب آفتاب هم چشم صاب مرده اش را آزار می دهد.در اینجا چراغ کمکی به تو نمی کند ولی گاری تو را اتومییل هایی که از روبرو می آیند می بینند و مراقب هستند که با تو تصادف نکنند. عقاب.

خدا بیامرزد یک جناب سرهنگ راهنمایی و رانندگی را در زمانی که صدا وسیمان در اختیار ضرغامی نبود. درصدا و سیمان آن زمان می گفت و چه خوش می گفت:

آهاااااااااااااااااای ای رانندگان!، شما یک بار برای همیشه باید بفهمید که چراغ های اتومبیل فقط برای دیدن نیستند. برای دیده شدن هم هستند. فهم این قضیه خیلی سخت است؟

این جناب سرهنگ اکنون دیگر نیست ولی این کلامش هست.

بله جناب سرهنگ. فهم این قضیه خیلی سخت است.

مرده شور رانندگان قهوه ای راببرد که شعورشان در حد مورچه ای که گرفتار مورچه خوار می شود هم، نیست.

تو راننده ی قهوه ای باید یک بار برای همیشه بدانی که تمامی علائم راهنمایی و رانندگی در جاده ها با خون نوشته شده اند. خون راننده هایی مثل تو. از جمله این که در ابتدای هر تونل هرچند کوتاهی نوشته شده:

"چراغهایتان را روشن کنید"

تو چرا نمی فهمی آی کیو.

دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1392

چراغ راه نما*

اولین یادداشت سال هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی در این وبلاق وزین را می خواهم در باره ی چراغ راه نمای خودرو ها بنویسم. چیزی که مطمئن هستم تقریبن تمامی راننده های خودروها را شامل می شود. با این که می دانم یاسین خواندن به گوش این رانندگان است.



شاید به جرات بتوان گفت که: تمامی رانندگان این ملت وزین چراغ راهنما را فقط و فقط برای خودرو های پشت سرشان مفید می دانند. آن هم نه برای این که تصادف نکنند، بلکه برای این که بعد تصادف و تلفن زدن به پلیس راهنمایی و رانندگی و حضور پلیس در محل وقوع تصادف،  بتوانند مدعی بشوند که چراغ هم حتا زده بودند. ولی پشت سری رعایت نکرد............ و ...........

خیر سرشان.


پدرت خوب، مادرت خوب، آخه نوکرتم، آخه با وفا، آخه ............ ** 

چراغ راهنما فقط برای ماشین پشت سری ات نیست ای راننده ی قهوه ای. تو اگر راننده ای سبز بودی می دانستی که چراغ راهنمای ماشینت برای همه باید روشن بشود. چه برای عابران پیاده و چه برای کسانی که پشت سرت هستند. چه برای کسانی که در سمت راست و چپ و جلوی تو هستند. چه برای ............ و ........... این خیلی شعور بالایی می خواهد؟

البته بله. شعور بالایی می خواهد و باید بگویم، شما از این شعور بی بهره ای. چرا که یک راننده ی سبز نیستی و قهوه ای هستی.

در تصویر بالا. راننده ی خود روی سبز رنگ که می خواهدبه سمت راست خودش بپیچد، سر یک سه راهی ایستاده که رعایت حق تقدم خودروی قهوه ای که دارد مستقیم حرکت می کند را  کرده باشد. ولی این خود روی قهوه ای، از آنجا که در پشت سرش خودرویی دیگر نیست، و شعورش هم از شعور یک مرغ خانگی که سهل است، از شعور یک مگس هم بیشتر نیست،  چراغ راهنمایش را روشن نمی کند. و بعد از کلی معطل کردن خودروی سبز رنگ به همان خیابانی که خودرو سبز رنگ در آن قرار دارد می پیچد. خب  ............. اشکالی دارد که خیرسرت آن چراغ راهنمای مرده شور برده ات را روشن کنی که این خودروی سبزرنگ ِ بنده ی خدا هم بی معطلی به راست بپیچد و راه خودش را برود؟

نه واقعن انگار خیلی شعور بالایی می خواهد.  شعور بالایی می خواهد و تقریبن تمامی رانندگان کشورمان از جمله تو، از این شعور بی بهره اید.

تمام.


* جا دارد ، یادی کنم از مهدی که یار گرمابه و گلستان من است و حتا در پارکینگ منزلش هم موقع جا به جا کردن خود رو اش چراغ های راهنمایش مدام خاموش و وروشن می شوند.


** دیالوگی از فیلم به یاد ماندنی گوزنها، ساخته ی مسعود کیمیایی.


پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390

گرما

پشت چراغ قرمز در ماشینشو باز کرد و لنگه ی پای چپشو تمام نیم تنه شو از ماشین آورد بیرون و با یه دستمال شروع کرد عرقاشو خشک کردن. شیشه ی سمت خودشم باز نبود.

بغل دستیم گفت: دیوونه رو......

گفتم دیوونه نیست. احمقه.

گفت: خب کولرش حتمن خرابه.

گفتم: شیشه ی ماشینشو بیاره پایین.

گفت: شاید دستگیره ی اونم خرابه.

گفتم: خب غلط کرد با یه همچین ماشینی ساعت سه ی بعداز ظهر از خونه اومد بیرون.

احمق اینه دیگه. شاخ و دم نداره که. یکی از اینا رو باید درست کنه. چراکه، بعد از سبز شدن چراغ تا اون هیکل رو بکشه توی ماشین و در رو ببنده و ماشین رو روشن کنه،  چراغ قرمز شد و خود احمقش از چراغ گذشت و ما موندیم و شمارش معکوس چراغ قرمز بعدی.

یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389

ترافیک

ترافیک شدیدی در نیایش به وجود آمده بود. مسیری چند دقیقه ای بیشتر از نیم ساعت طول کشید.

وقتی به محل گره خوردگی رسیدم، دیدم که یک راننده تریلی، حیوان زبان بسته اش را برده زیر پلی که رویش نوشته:

عبور با ارتفاع بیش از کوفت متر، ممنوع است.

چه خیالی کرده بود؟ یا تابلو را ندیده بود؟ که برای کسی چون او دیدن ندارد و بایدبداند. قد و قواره برازنده مرکب را که دیگر می داند.

بهرحال، اینطور گمان کرده بود که حتمن سرش را پایین می گیرد و می گذرد. که نگذشته بود. حال و روز حیوان و پل را اگر می دیدید جگرتان کباب می شد. چون دو عاشق بعد از هجرانی طولانی، به هم چسبیده بودند. و زخمی. هم حیوان و هم پل. راننده  بزرگوار هم که نمی توانست یا نمی خواست، البته بیشتر نمی توانست، خلوت این دو را بهم بزند پیاده شده بود و رانندگان دیگر را تشویق به دور شدن از این عشاق می کرد تا نکند احیانن شاهد منکری باشند.

آقایی در اتومبیل بغل دستم، شیشه اش را پایین کشیده بود، طوری که من بشنوم، گفت:

دیوونه رو می بینی چقدر ملت رو منتر خودش کرده؟ ...........*

گفتم دیوونه نیست. اگه دیوونه بود توی تیمارستان بود. تازه ...........** هم نیست. 

احمقه.

+++

* حرف بد بود که سانسور شد.

** ایضن. یعنی همان حرف بد.

جمعه 7 آبان‌ماه سال 1389

جلوه های رنگارنگ حماقت


 از این شماره، گاه یادداشت هایی می نویسیم زیر کتگوری:

جلوه های رنگارنگ حماقت.

هر وقت که حماقتی ببینیم در جا به این جا می چسبانیم. بگذریم که کم نیستند، ولی خوب خوب هایش را انتخاب می کنیم. انگیزه؟ ایمیلی بود که چندی پیش، یاری برایمان فرستاد. نقل از ذهن مبارکمان است:

شخصی اتوموبیلش در مقابل درب تیمارستانی پنچر شد.  دست به کار شد و جک زد و چرخ را آزاد کرد. هنگامی که برای آوردن زاپاس  رفت، آمبولانسی از تیمارستان بیرون آمد و در گذر از پل، از روی پیچ های چرخ رد شد و هر چهار تا را به میان جوی انداخت و آب آنها را با خود برد. راننده اتوموبیل را قفل کرد و در پی یافتن یک یدکی فروشی به راه افتاد. دیوانه ای که از پشت میله های تیمارستان،  از آغاز ناظر بر ماجرا بود، فریاد کرد:

-داری میری پیچ بخری؟

-  آره. چطو مگه؟

-خب مرد حسابی از هر چرخی یک پیچ باز کن و این چرخ رو با سه پیچ ببند و با ماشین برو دنبال پیچ. سر پل تیمارستانم سد نکردی.

راننده پرسید:

ببینم تو با این همه عقلت چرا توی تیمارستانی؟

دیوانه گفت: 

 خب دیوونه ام. احمق که نیستم.