
صدای پخش اتومبیلش بلند بود. هر دوی ما به طور محسوس و گاه نامحسوس، داشتیم برای خودمان حرکات موزن میکردیم. همین که به پیچ، نه، به دور برگردانی رسیدیم که میبایستی آن را بر میگشتیم و دیوار گورستان را تا در ورودی آن میگذشتیم، صدا را کم کرد. تا نزدیکیهای در فکر میکردم که: ملاحظهی من را کرد؟ خودش را؟ یا مردگان را؟ نگاهی به چهرهاش انداختم. پرسیدم:
چرا صدا رو کم کردی؟
با اشارهی دست راستش که از فرمان جدا کرد و گورستان را نشان داد، فهمیدم که حدسم درست بوده. لبهایش در حال خواندن فاتحه بود. حتمن.
با شنیدن پرسشم، هنگام خواندن فاتحه خندید. خنده را که دیدم، با پررویی ادامه دادم:
چرا این صدا رو از این مردهها دریغ کردی؟ اینا چه گناهی کردن که صبح تا شب فاتحه هامونو را براشون میآریم و همین که ازشون دور میشیم دوباره صدای پخشمون بلند میشه؟ بزار نصیبی از پخش ات به اینا برسه. برات دعای خیر میکنن.
هنگامی که داشت از در برزگ گورستان وارد میشد، دستش به طرف ولوم صدا رفت و آن را بلندتر از قبل کرد. گویا فاتحه خواندنش هم تمام شده بود.
در باقی ماندهی مسیری که چیزی حدود پانصد متر بود مردگانی را میدیدم که با شنیدن صدای پخش، از گور به در آمده و برایمان دست تکان میدادند. تک و توک هم حرکات موزون میکردند.
با اصرار کرایه را گرفت و من را با مردگان تنها گذاشت و رفت. با صدای پخشی که از دور هم میتوانستیم آن را بشنویم. من و یارانی که دوری دو سه پیشتر از من مست شده بودند.*
----
*
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب درمجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
خیام








