بعد از بیست و سه یعنی بعد از یازده شب..همان اوقاتی که تب داریم و به مهتاب بد می گوییم. همه مان.

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 ساعت 01:39

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است.

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است.

از برای شرف، به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است.

وه! که دردانه‌ئی چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است.

ای صبا! امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم هوس است.

طمع خام بین، که قصه فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است.

همچو حافظ، به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم هوس است.

***

گم کرده‌ای داری که مدتی است از وی بی‌خبری. در خیال خودت هوی وهوس او را داری. بدان که بزودی از وی خبر می‌گیری. مسافرت برایت خوبست. بهتر است به یک مسافرت بروی که این قدر اسیر هوس نشوی. به هر کس خوبی می‌کنی بدی می‌بینی. از خوبی کردن به دیگران پشیمان نشو که پشیمانی سودی ندارد. باز هم به خوبی کردن ادامه بده. بگذار باز هم پشیمان شوی و باز هم بدانی که پشیمانی سودی ندارد. رقیبی داری  که طمع بر مال و ناموس تو دارد. ولی بدان که پایان شب سیه سفید است. از هر دست که بدهی از همان دست می‌گیری. آن قدر یارت را دوست داری که می‌خواهی با مژه‌هایت جارو درست کنی و زیر پایش را جارو کنی. بکن ولی مواضب باش که خاک توی چشمت نرود و چشمت عفونت کند و آن‌گاه یار شعر رندانه برایت بگوید و تو را ترک کند و تو همدم باد صبا بشوی که آن هم کلی گرد و خاک توی چشمت بپاشد. در ضمن در شبهای قدر بهتر است عبادت کنی.  تا جایی‌ هم که به یاد دارم ماه قبل خیلی صدقه دادی. آن قدر که همه صدقه بگیران حالشان بهم خورد. این ماه را بی‌خیال.

شنبه 8 تیر ماه سال 1387 ساعت 18:57

مردی هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند  :چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

ادامه مطلب ...
دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387 ساعت 01:25

سوم تیرماه یادآور دو مناسبت است. که دومی روز تولد همین وبلاق وزین بعداز بیست و سه است. اولین سالگرد تولدش امروز است. تولدش را تبریک می‌گویم. خواستم برایش لباس نویی بخرم و قالبش را عوض کنم و نونوارش کنم. گفت نمی‌خوام. من هم سربه سرش نگذاشتم. و اما اولیش:

سوم تیرهایی در سال‌هایی که دیگر خیلی از آن دور شده ام،

ادامه مطلب ...
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387 ساعت 13:40

رییس شورای اصناف: یک اشتباه کتبی همه چیز را بهم ریخت.

- عین وقتی که دانش آموز بودی.

زن ایرانی الاصل هلندی در جستجوی هویت گمشده خود.

- ول کن بابا توام. بیکاری؟

قاتل: به من فرصت زندگی بدهید......

ادامه مطلب ...
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ساعت 15:27

تامین آب آشامیدنی خانواده توسط یک پارچ مسی و سنگین از چشمه‌ای به فاصله ده دقیقه از غارِ محل زندگی‌مان روزی حداقل یکبار به عهده من و یا محمد و گاهی نیلوفر بود. در این ده دقیقه شیب دره‌ای که غار تقریبن در قله آن قرار داشت پیموده میشد و چشمه در انتهای تنگه‌ای در پایین ترین نقطه دره بود. برای رسیدن به چشمه، چاره‌ای نبود جزاستفاده از پله‌هایی که در اثر عبور بیشمار آدم‌های محل ایجاد شده بود. بعضن هم تعدادی از پله‌ها سنگ‌فرش شده بود. بهتر بگویم قلوه سنگ فرش. همیشه هم در اثر افتادن کوزه ها و سطل ها و پارچ ها خیس و لیز. نام این تنگه هم تنگه وحشت بود. این پله‌ها بسته به نیاز یکطرفه بودند و اگر احیانن در حین عبور با کسی که از جهت مخالف در حال حرکت بود برخورد می‌کردیم، با کش و قوسهایی که هر دوطرف به بدن‌هایمان می‌دادیم از کنار هم عبور می‌کردیم.
محمد و نیلوفر را نمی‌دانم ولی من این رنج را به جان می‌خریدم. حضور گاه به گاه دختری که تصویر او را مهران بر
تخته سیاهش چسبانده است.-البته حدود چهل و پنج سال بعد از آن تاریخ- تنها دلیل آن بود. مهران که می‌گوید چندی قبل این چهره را در قشم دیده و ثبت کرده و راست می‌گوید و من تخته سیاه را برای اینکه هر وقت که بخاهم میتوانم این تصویر را ببینم، دوست دارم.
روابط عاشقانه ما هرگز از تلاقی نگاه‌هایمان و لبخندی فراتر نرفت. نگاهی و لبخندی که یعنی: "سلام، حالت خوبه؟ بگذار کمکت کنم. میای مسابقه بدیم که دستامونو بکنیم توی آب و ببینیم کی برنده میشه؟ ها، سردت شد از توی آب اومدی بیرون؟ بپا لیز نخوری. می‌خای کفشامونو عوض کنیم؟ کفشای من لیز نیست. لااقل بگذار تا بالای پله‌ها پارچ رو برات بیارم. امروز چقدر آب می‌بری! مهمون دارین؟ میدونی موهات اینجوری خیلی قشنگه. وزوزی. هیش وخت شونشون نکن. یه کم بچرخ آهان حالا دیگه میتونی بری بالا. اون بالا یک کم وامیستی که مثلن خستگی در کنی تا منم بیام برسم بهت که چند قدمی با هم راه بریم؟ چه خوب که امروز، هم رفتنی و هم برگشتنی هم دیگه رو دیدم؟" و خیلی، خیلی نا گفته های دیگر‌‌‌‌‌.
عاشقانه ترین این دیدارها روزی بود که او را تک و تنها در انتهای تنگه وحشت و لب چشمه دیدم. به سرعت پله‌ها را بی هراس از سقوط پیمودم و هر دو در کنار هم و به نوبت بارها و بارها پارچمان را پر و خالی کردیم که مثلن خوب شسته و تمیز شوند. حضور غریبه‌ای که معشوقه‌اش در کنار چشمه در انتظارش نبود، خلوت عاشقانه ما را بهم زد. چهره غریبه نیز بر دیوارِ اکنون دیگر سیاه شده ذهنم حک است.
تا این‌که روزی این چهره گم شد. یعنی من گم شدم نه او. وزش طوفانی سهمگین ما را از آن دیار به دیاری دیگر پرتاب کرد. به غاری خزیدیم که آب آشامیدنی آن توسط میرآب تامین میشد. از آن تاریخ به بعد دیگر برای آوردن آب به لب هیچ چشمه‌ای نرفتیم. نه من، نه محمد-که دیگر نبود- و نه نیلوفر
***
این متن یکبار در اینجا نوشته شده بود.
شنبه 25 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:35

دوقلوها توی رحم مادرشون داشتن ورق بازی می کردند. یکی از اونا یه سیگارم گوشه لبش بود. یهو اون یکی گفت: زودباش جمعش کنیم. توام سیگارتو خاموش کن، بابا اومد.

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 ساعت 19:12

درین رختخواب نمناکی که بوی عرق گرفته بود، وقتی که پلکهای چشمم سنگین میشد و می‌خواستم خودم را تسلیم نیستی و شب جاوادنی بکنم، همه یادبودهای گمشده و ترس های فراموش شده ام، ازسر نو جان میگرفت: ترس اینکه پرهای متکا تیغه‌ی خنجر بشود، دگمه ی ستره‌ام بی اندازه بزرگ باندازه ی سنگ آسیا بشود ــ ترس اینکه تکه نان لواشی که بزمین می‌افتد مثل شیشه بشکند ــ دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد روغن پیه سوز بزمین بریزد و شهر آتش بگیرد، وسواس اینکه پاهای سگ جلو دکان قصابی مثل سم اسب صدا بدهد، دلهر‌ه‌ی اینکه پیرمرد خنزرپنزری جلو بساطش بخنده بیفتد، آنقدر بخندد که جلو صدای خودش را نتواند بگیرد، ترس اینکه کرم توی پاشویه‌ی حوض خانه‌مان مار هندی بشود، ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و بوسیله‌ی لولا دور خودش بلغزد مرا مدفون بکند و دندانهای مرمر بهم قفل بشود، هول و هراس اینکه صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی بدادم نرسد .

***

ترس های هدایت بود در بوف کور.

 همین جوری نوشتم.

 نه، برای یک دوست نوشتم.

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 ساعت 08:41

تیغ زن و مسائل حاشیه ای

باز  اسلام در خطر افتاد. اشاعه و نشر و تشویش و .....

 وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در توضیح جمع آوری پوسترهای فیلم تیغ زن علی رضا داوود نژاد: در آگهی جمع آوری شده از عکس شطرنجی شده یک خانم که ظاهرا فاقد حجاب بود، استفاده شده است. و اینکه  به جای نقطه چین می شود خیلی چیزها گذاشت.

-نقل به مضمون-

خدایا به تو پناه میبریم از این همه اشاعه و نشر و تشویش....  دنیا آخر الزمان شده واه واه بلا به دور. حیا نمی کنن. استفاده ابزاری از زن آنهم زن شطرنجی و ظاهرن بی حجاب. تازه به نظر من شطرنجی هم نیست و مقامات ارشاد لطف کردن گفتن شطرنجی. این سرامیکیه. زن سرامیکی.

 عزا عزاست امروز روز....

پ. ن.

به جای نقطه چین هایی که من در متن گذاشته ام جان مادرتان چیزی نگذارید و الا مجبور میشوم پست را پاک کنم.

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387 ساعت 17:56

یک اس ام اس:

وطن یعنی صف نون و صف شیر

وطن یعنی همه ش درگیر درگیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت

همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی که اصلاحات چینی

وطن یعنی که روز خوش نبینی

وطن یعنی همین آیینه دق

وطن یعنی خلایق هرچه لایق

***

پ.ن. ۱

بدیمش به ابی یا قمیشی یا عصار که بخوننش.

***

پ.ن. ۲

از ۵ میلیون کاربر اینترنتی ایرانی در سراسر جهان-رتبه سوم در جهان-  تا این لحظه در حدود ۷۴۰ هزار نفر نامه اعتراض به گوگل را در یافتن شریک برای خلیج همیشه فارس امضا کرده اند. امیدوارم که ایرانیان در هر جای جهان که هستند به جهت این مبارزه بی امانشان در راه رسیدن به یک جامعه مدنی در جهان چشم نخورند.

انشاءا...

 

جمعه 3 خرداد ماه سال 1387 ساعت 18:08

 آن کلاغی که پرید از فراز سر ِما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه کوتاهی، پهنای افق را پیمود

خبر ما را خواهد برد به شهر

 

همه می‌دانند، همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم.

 

همه می‌ترسند، همه می‌ترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

 و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم‌آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن‌هامان، در طراری

و درخشیدن عریانی‌مان

مثل فلس ماهی‌ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحرگاهان فواره کوچک می‌خواند

 

ای صاحب فال بدان و آگاه باش که تازگی‌ها یک تغییراتی در زندگیت پیدا شده. بزودی اخبار این تغیرات به اکناف عالم خواهد رفت. این که شاعر می‌فرماید کلاغ، اشتباه نکن، کلاغ یعنی مثلن اینترنت.

 چراغ و آب و آینه مقابلت می‌گذاری یا می‌گذارند و باز هم نمی ترسی. نترس. سیبی از درخت یا می‌چنی یا چیده‌ای و اصلن هم نترسیده‌ای. در زندگی فقط از خدا بترس و لاغیر. توکل بر خدا کن.

 وصف بند آخررا ولی کور خوانده ای. یعنی فکر نکن اگر بخواهی پیوند کنی نباید اسمت را در اوراق کهنه یک دفتری بنویسی. اتفاقن منظور شاعر این است که حتمن باید در اوراق کهنه دفتری اسمت را بنویسی.

 چرا؟

فال که چرا ندارد.

برو، برو و صدقه و عقب افتاده را  بده. نذر هم اگر داری به  هم چنین.

***

پ.ن.

از ماه گذشته که حسام درخواست فالی از دیوان ایرج میرزا را از ما کرده بود تا همین دیروز تمام دیوان مذکور را ورق زدیم، بلکه یک غزل قابل آپ بیابیم که مثل خود حسام تهدید به بسته شدن این صفحه نشویم. ولی نیافتیم. این بود که به سراغ فروغ فرخزاد رفتیم. هر آینه عزل مورد نظر را بیابیم در آپ کردن آن لحظه‌ای درنگ نمی کنیم.