همان اوقاتی که تب داریم و به مهتاب بد می گوییم. همه مان.

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 7 بهمن ماه سال 1390


صدای پخش اتومبیلش بلند بود. هر دوی ما به طور محسوس و گاه نامحسوس، داشتیم برای خودمان حرکات موزن می‌کردیم. همین که به پیچ، نه، به دور برگردانی رسیدیم که می‌بایستی آن را بر می‌گشتیم و دیوار گورستان را تا در ورودی آن می‌گذشتیم، صدا را کم کرد. تا نزدیکی‌های در فکر می‌کردم که: ملاحظه‌ی من را کرد؟ خودش را؟ یا مردگان را؟ نگاهی به چهره‌اش انداختم. پرسیدم:

چرا صدا رو کم کردی؟

با اشاره‌ی دست  راستش که از فرمان جدا کرد و گورستان را نشان داد، فهمیدم که حدسم درست بوده. لب‌هایش در حال خواندن فاتحه بود. حتمن.

با شنیدن پرسشم، هنگام خواندن فاتحه خندید. خنده را که دیدم، با پررویی ادامه دادم:

چرا این صدا رو از این مرده‌ها دریغ کردی؟ اینا چه گناهی کردن که صبح تا شب فاتحه هامونو را براشون می‌آریم و همین که ازشون دور می‌شیم دوباره صدای پخشمون بلند می‌شه؟ بزار نصیبی از پخش ات به اینا برسه. برات دعای خیر می‌کنن.

هنگامی که داشت از در برزگ گورستان وارد می‌شد، دستش به طرف ولوم صدا رفت و آن را بلندتر از قبل کرد. گویا فاتحه خواندنش هم تمام شده بود.

در باقی مانده‌ی مسیری که چیزی حدود پانصد متر بود مردگانی را می‌دیدم که با شنیدن صدای پخش، از گور به در آمده و برایمان دست تکان می‌دادند. تک و توک هم حرکات موزون می‌کردند.

با اصرار کرایه را گرفت و من را با مردگان تنها گذاشت و رفت. با صدای پخشی که از دور هم می‌توانستیم آن را بشنویم. من و یارانی که دوری دو سه پیشتر از من مست شده بودند.*

----

*

یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب درمجلس عمر

دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

خیام

جمعه 30 دی ماه سال 1390



در غرب خبری نیست.

می گویند شاید برف بیاید.

آمده است.

من سردم است

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390

یکهو از نفری که داشت با او از پیاده رو می‌گذشت جدا شد و به طرفم آمد. شلواری را که تقریبن داشت از پایش می‌افتاد را با دو دست بالا کشید و در هنگام انداختن آن‌ها با دست راست اشاره ای به دست چپم کرد و سری به سمت آن تکان داد. به چشمهایش نگاهی انداختم. دو کاسه ی خون. با اشاره سر گفتم:

- نفهمیدم.

این بار چیزی هم گفت که فهمید باز هم نفهمیده ام. من همیشه نفهم بوده ام. دوباره و با صدای بلندتری گفت...

ادامه مطلب ...
سه شنبه 20 دی ماه سال 1390

دو نفر بودند. داشتند دهل گرم می کردند. با کارتن ها و شاخه های هرس شده ی درختان کنار خیابان آتشی برافروخته بودند. کار یکی از آن ها سوخت رسانی به آتش بود. من هم وارد بازی شدم.

-می خوای دامب و دومبشو بیشتر کنی؟

-بعله. ولی امروز جومه اس. همه خوابن. دیر شرو می کنیم.

هرچه به تنها ساک دستی که همراهشان بود و نشان می داد که تقریبن خالی است فکر کردم، ساز دیگری را حدس نزدم. شاید سوخت رسان، خواننده بود.

-دیشب تا ساهات دو عروسی بودیم. چادیر زده بودن. سرآسیاب. حنا بندان بود.

-خنا بندون از عروسی بیشتر خوش می گذره.

-راست می گی. داماد حنا می بست. 

- داماد حنا می بست؟ 

-بعله داماد حنا می بنده. 

- نشنیده بودم 

-بشنو. حالا. من می گم دا. داماد حنا می بنده.

بعد از گرم شدن، دشت اول را به آن ها دادم و راه افتادم. پشت سرم دعای خیر هردو بدرقه ی راهم شد. برای دشت اول.  دور که شدم صدای ساز دیگر را شنیدم. ایستادم. برگشتم. دیدمش. فهمیدم که چرا آن را ندیدم. در جیبش بود. از همان دور می شد حدس زد که چیزی اندازه ی یک مداد سوسمار است که برای به صدا درآوردنش نوازده تمام بالاتنه ی خود را خم می کرد و می چرخاند. و صدایی که مانند دهل از دور خوش بود. انگار این هم می بایستی گرم شود. 

دستی برایش بالا بردم و در حالیکه بر می گشتم که بروم دستم را برایش تکان دادم. 

من در آن کله ی سحر در آن جا چه می کردم؟

برای این که دشت اول آن ها را بدهم؟

پنجشنبه 15 دی ماه سال 1390

بهش میگم:

آی کیو، وختی کسی، جایی، دستشو به طرف ما دراز می کنه و می گه: "بده در راه خدا"، جدای از آن که چیزی به اون بدیم یا ندیم، نامشو می زاریم "گدا". گدای دم در. گدای سر کوچه، ........ ینی اسمش گداست. ولی هرگز  نمی تونیم با قاطعیت بگیم که  درک و شعورش اجتماعی اش کمتر از ماست. بعدن بیشتر میگم از این درک و شعور اجتماعی که فعلن جاش نیست. یا این که ما با ثروتی بیشتر از معلممون ازش دانش گدایی می کنیم. پولم می دیم. این جا ما گدای دانشیم. حالا نتیجه می گیریم که....... که چه؟ گدا گداست؟ ول کنید اصلن نتیجه نگیریم. برای نتیجه گیری باید بیشتر بنویسم.

در اولی ما پولی به گدا می دیم که احیانن دعایی خیر برای خودمان بخریم. اونم اگه شانس بیاریم و طرف سرش شلوغ نباشد و کم فروشی نکنه. خدام طرفو تحویل بگیره. هرچند به نسبت پولی هم که می دیم و باید متناسب با تورم باشه، باید توقع داشته باشیم. ولی در دومی ما که گدایی می کنیم، دانشمند می شیم. حالا ببینم، این دو تا یکیه خره؟ پس گدا، گدا نیست.

پس دیگه نتیجه بگیریم که: گدا کسی است، که در قبال چیزی که کسی می خواهد، بهایی نمی پردازد و ماتحتی تکان نمی دهد و کاری انجام نمی دهد. اما اگر کوچکترین حرکتی بکند و بخواهدسرویسی بدهد، نامش می شود، کارگر یا کارمند. ینی اگر گدای اولی بگوید:

خدا بچه هاتو برات نگهداره. الهی نور به قبر امواتت بباره. الهی .........  می شود، کارگر یا کارمند.

ینی در واقع همه یک جوری گدا هستند. من، تو، او، ما، شما، ایشان.

می دونین بهم گفت چی؟

گفت: "خب مگه من از اول چی گفتم؟ گفتم: ما ها همه گداییم دِ عشقی."


***

این گفتار زیر عنوان "در شهر" بعدها ادامه خواهد یافت. و شما با انواع و اقساط گدا آشنا خواهید شد.

دوشنبه 12 دی ماه سال 1390


دو ماهنامه آیین گفت و گو،

با صاحب امتیازی و مدیر مسئولی آقای سید محمد خاتمی

امروز بر پیش خوان روزنامه فروشی ها نشست.

جمعه 9 دی ماه سال 1390

در جستجوی تپش های قلبم،

تک تک درها را می زنم.

باران امانم نمی دهد.

در کوچه های مشغله.

چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390
یارب این شمع شب افروز ز کاشانه ی کیست؟
جان ما سوخت بگویید که جانانه ی کیست؟
........
........
گفتم: "آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو"
زیر لب خنده زنان گفت: که "دیوانه ی کیست"

ادامه مطلب ...
دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390

با گرم کنی سیاه رنگ با آرم نایک بر هفتاد نقطه ی لباس، ورجه وورجه کنان، کنار خیابان و بر لب جوی آب می دوید. خیس عرق. اسوه ی سلامت جسم. گاه به عقب نگاه می کرد. به نظر می رسید می خواهد از خیابان بگذرد.  نزدیکش شدم. صدای نفس های هو هو گونه اش هم شنیده می شد. نگاه عاقل اندر سفیهی به من مسکین در این جلوه از زندگی، یعنی ورزش انداخت. با توجه به همین نگاه، شرم کردم از پرسیدن آدرسم.

همان گونه ورجه وورجه کنان به چپ چرخید. و با استفاده از خلوتی خیابان تمام پهنای آن را دوید. با سرعت هر چه تمام تر. اما در پیاده رو مقابل آهسته کرد. چرا که ممکن بود با کله برود توی کله پاچه فروشی.

برگشت.  ایستاده بودم و نگاهش می کردم. حالا دیگر من عاقل بودم و او سفیه. حالتش نشان داد که شرم کرد. سرش را پایین انداخت و وارد کله پاچه فروشی شد.

خب پهلوون، کله پاچه تموم می شد اگه وای میستادی ازت می پرسیدم:

این ورا دستشویی کجاست؟

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390

من در یک اتاق شش تخته هستم. وقتی وارد اتاق مان می شوید من سمت راست دم پنجره هستم. ینی فقط طلوع آفتاب را می بینم. شوربختانه. گاه تخته های این اتاق کمتر می شود. ینی آدم های ِ تخته هایش، نه خود تخته هایش. مگر این که به دلایل زیادی که خودم هم نمی دانم به یک اتاق دو تخته یا بیشتر، ولی، کمتر از شش تخته نقل مکانم می دهند.

امروز دو تخته بودیم. من و بیمار بغل دستیم. دکتر بود. ینی بیمار بود ولی دکتر بود. از لقمان الدوله ادهم می گفت. دکتر لقمان الدوله ادهم.

جوری تعریف می کرد که انگار خودش دیده. ولی ندیده بود که. حتمن از حکایت نامه ی طب ایرانی نوشته ی خودش می خواند.

***

دکتر لقمان الدوله مردی صریح اللهجه بود. گاه گاهی در مطب حرف هایی می زد که شنیدنی است. می گویند روزی یکی از خانم های رجال به مطب او رفت. مانند هر کس دیگر او را در اتاق انتظار نشاند و گفت صبر کنید تا کار مربضی که قبل از شما آمده تمام شود.

خانم مزبور اخم ها را در هم کرده و با عصبانیت گفت: شما مرا می شناسید؟ دکتر به سادگی گفت: خیر!

آن خانم گفت که من خانم فلان السطنه هستم! دکتر هم که از این حرف ها زیاد شنیده بود با نهایت ادب گفت: خانم خیلی معذرت می خواهم، پس روی دو صندلی بنشینید تا رعایت احترام به شوهر شما هم شده باشد.

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390

 

 مردی که هر روز با سگی از این خیابان می گذشت، مرد. 

خودش نه. 

سگش. 

هر دو. 

 

***


زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد. فروغ

سه شنبه 1 آذر ماه سال 1390

به مرده گفتم: 

جاتو باهام عوض می کنی؟

لطفن؟

چیزی گفت که نفهمیدم. به زبان مرده ها حرف می زد. حتمن. 

از او جدا شدم و چند قدمی که جلوتر رفتم، پایم به سنگی گیر کرد. 

تلو ...  تلو  .... تلو ......  لو  .. و ..... خوردم. نیافتادم. 

فهمیدم.

گفت: 

نع.

پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390

عینکی که به گاه سحر گشوده بود،

شکست.

کتاب کو؟

- کتاب؟


***


* کتابی که به گاه سحر گشوده بود، افتاد.

چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390


آرامگاه اوحدی مراغه ای

یک هزار و سیصد و هشتاد و دو خورشیدی

عسک از: خودم

ادامه مطلب ...
شنبه 7 آبان ماه سال 1390

زیر درخت گردوی نه چندان کهنسال ولی با گردو های فراوان ولی نه مرغوب، به اتفاق چند تا از بروبچه ها و بزرگان فامیل هر کدام چوبی در دست، گردو ریزان داشتیم. سوفیا چهار زانو نشسته بود و دامن چیت آبی رنگ با گل‌های سفیدش را روی زانوهایش کشیده بود. شاید هم پیش بندش بود نمی‌دانم. گردوی دوردستی را نشان کردم و با چند ضربه که آخریش به آن خورد، زدمش. گردو نه گذاشت و نه برداشت و با شدت هرچه تمام تر خورد روی دست استخوانی و نحیف سوفیا......

ادامه مطلب ...
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  <<