در پایان یک روز
کاری، به اتاقی رفتم که صب موقع ورود کاپشنم را آنجا در آورده و آویزان میکنم.پوشیدمش و بیرون آمدم. در را قفل کردم. چرخی توی
طبقه زدمو به طرف پله های خروجی رفتم.
نزدیک پله ها یادم افتادچیزی را فراموش کرده ام.
برگشتم. قفل را باز کردم و داخل اتاق شدم. کاپشنم را در آورده و آویزان کردم و
.... همینجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده. نشستم و تا توانستم، خندیدم.
دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟
گاهی که دست به دیوان حافظ می بریم و برای خودمان یا کس دیگری می خواهیم فالی بگیریم، بیتی در یک غزلی می آید که اگر خوب در آن مداقه کنیم در واقع یک جوری دوپهلو است. یعنی حضرت به گونه ای ما را به جای دیگری حواله کرده اند. ولی این حواله کردن آنقدر می چسبد که همان را دوست می داریم. بسیار پیش آمده در این گونه مواقع شنونده، و یا بهتر بگویم صاحب فال دستور می دهد که:
"بسه. دیگه نخون. من جوابمو گرفتم."
اما چه شد که این را نوشتم. غزلی را که حضرت برای این ماه ما انتخاب فرمود یکی از این ابیات را داشت. همان را برایتان نوشتم. ببینید حضرت چه درست به وسط خال زده اند.
نیت کنید و به ادامه مطلب بروید و تنها بیتی را که پاسختان است را ببینید.
پیشنهاد می کنم منکران حضرت حافظ هم نیت کرده و نکرده به ادامه مطلب بروند.
به
نظر من سبزها در مواقع بیکاری بهتر است کمی چیز یاد بگیرند. یکی از این چیزها
رانندگی در یک جامعه مدنی است. چرا که بلد نیستند. بلدند؟ نه بلد نیستند. اگر بلد
بودند این همه شاهد رانندگی احمقانه در خیابانها نبودیم. شاید با قوانین آشنا
باشند ولی به کار نمیبنند و این یعنی فرهنگ آن در جامعه جا نیافتاده است.
با این گونه رانندگی، در جامعه ایدآل مدنی که مدعی برقراری آن هستیم، ول معطلیم.
می دانید ما چگونه می توانیم پیاده تا کرره ماه برویم؟. اگر عمری باقی بود، از آن جا هم پیاده به یک کرره دیگری برویم؟ حالا خیلی هم دور نباشد. در بین راه هم مردیم، مردیم، جهنم.
در ادامه پست قبلی باید یک چیزی را اینجا بگوییم. و آن این که کسی گفت:
این
سایت خوبی نیست. چرا که به فاصله هر یک ساعت می شود به آن جا رفت و به کسی رای
داد.
گفتیم:
این راهر کاربری میداند. از نظر ما هر
کسی هر ساعت برود و رای بدهد. همه این کار را بکنند. میزان رفتن به آنجا پایداری
رای دهنده را به باورهایش نشان میدهد.
تازه
اگر اینجوری نبود، درست نبود. یعنی هر کس یک رای؟ یک بار آزمودیم. حالا هر کس،
شونصد رای. البته گفتیم که:
این
حق برای همه محفوظ است.
پست قبلی را اگر حوصله پایین تر رفتن را ندارید، اینجا هم
میتوانید ببینید.
من نمی دونم این دوتا پلیس؟ لباس شخصی در لباس پلیس؟ بسیجی؟ سپاهی؟ هر کی هستن، دیشب که رفتن خونه به زن وبچچه شون چی گفتن؟ گفتن امروز رفتیم سرکار و آخ که چقدر خسته ایم؟
کارخانه کبریت توکلی، قدیمی ترین نام در صنعت کبریت سازی کشور به تازگی طرحی پشت کبریت هاش زده که جا داره یک واژه ملی به نامش اضافه کنم و دست مریزادی خدمت طراح و همین طور مدیران کارخانه عرض کنم. همون طور که می بینید، طراح علاوه بر نام خلیج فارس و جزایر تنب بزرگ و کوچک و ابوموسا، یک ابرو هم بین خلیج و فارس باز کرده و یک "همیشه" قشنگ توی اون جا داده. بطوری که در نگاه اول به نظر میاد که کسی با خودکار اونو نوشته باشه.
منم
«کورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و اَکد، شاه چهار
گوشهٔ جهان.
همهٔ مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابلبر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دلهای پاک
مردم بابل را متوجه من کرد، زیرامن او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی
وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
من برده داری را برانداختم. به بدبختیهای
آنان پایان بخشیدم. فرماندادم
که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.
فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک
از کردار نیکمن
خشنود شد.
برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما
همگی شادمانه و در صلح و آشتیمقام
بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همهٔ شاهانی که بر اورنگ پادشاهینشسته اند؛
و همهٔ پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا «دریایپایین»(دریای مدیترانه تا دریای فارس)،
همهٔ مردم سرزمینهای دوردست، همهٔپادشاهان «آموری»، همهٔ چادرنشینان،
هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار
زندگانی بلند باشند. بشودکه
سخنان پر برکت و نیک خواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای منمَردوک بگویند: به کورش شاه، پادشاهی که تو
را گرامی میدارد و پسرشکمبوجیه
جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار