X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1395

زنگ


وقتی نگاهم نمی کنی،

احساس می کنم،

چشم انتظار باز شدن دری هستی.

مرا نگاه کن،

و گوش به زنگ باش.

دلدارت،

کلید ندارد.


شنبه 18 دی‌ماه سال 1395

آسمان‌خراش افقی


نمی‌دانم شب بود یا روز؟ نمی‌دانم سوار بر اتوبوسی بودم یا ترنی؟ فقط می‌دانم من راننده نبودم. نمی‌توانم رانندگی کنم چون من مرده‌ام. تمام اندام‌های باقی‌مانده‌ی من استخوانی هستند. در گورستان تازه واردها به من می‌گویند استخوانی. شاید به این دلیل که هر از گاهی از آشیانه بیرون می‌آیم و به شهر می‌روم. مثل همین حالا. در رفت و آمد احساس می‌کنم گاهی آدم‌ها با من برخورد می‌کنند. آدم‌هایی که روزی شبیه یکی از آن‌ها بودم و دیگر نیستم.

نمی‌توانم جایی را ببینم. نمی‌توانم صدایی را بشنوم.  چیزی هم نمی‌گویم. چون چشم‌ها و گوش‌ها و زبانم پوسیده‌اند. قلبی هم برای دل‌باخته شدن ندارم.

از این که با این شرایط، هر از گاهی می‌خواهم از این‌جا بیرون بزنم هم سر در نمی‌آورم. چرا که مغز هم ندارم. 
شاید به این دلیل باشد که خیلی احساس سرما می‌کنم. آن‌هم در زمستان. چرایش را نمی‌دانم. گرم هم نمی‌شوم. از اواسط اردیبهشت چرا. ولی تا آن اوقات سردم است.

ببینم کسی می‌داند چقدر مانده به اواسط اردیبهشت؟


پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1395

کاغذ باطله



کاغذ باطله معمولن به کاغذی می‌گوییم که نتوانیم چیزی روی آن بنویسیم. اگر فقط در این معنا به این بخش از فایده‌ی کاغذ فکر کنیم، به نظر من این تصور مردود است. شما در گوشه و کنار و حواشی کاغذ باطله و چه بسا پشت کاغذ که خیلی وقت‌ها چیزی رویش نوشته نشده است، می‌توانید یادداشت‌های بنویسید. شماره تلفنی، خطی از یک غزل، نام و واژه‌ای برای تکرار در ذهنتان که بماند، که فراموش نشود و ...... پس در این مورد کاغذ باطله بهتر است چیزی باشد که حتا نشود رویش یک کلمه نوشت. ها؟

بگذریم از این که در پروسه زندگی کاغذ، بعد از اینکه استفاده‌ی هم از آن شد و یا نشد و به صندوق زباله رفت، وقایع دیگری  پیش می‌آید، که می‌شود، کاغذ واقعن باطله.

البته یک کاغذهایی هست که گاه باطله‌اش از ناباطله‌اش ارزشمندتر است. و آن تمبر باطله است. تمبرهای باطله بسیار داستان‌ها و وقایع دیده‌اند و بعضن فقط آن یکبار پیش آمده و دیده‌اند و شوربختانه نمی‌توانند آن‌ها را به زبان بیاورند. تمبرهایی که بعضن در کلکسیون‌های محرمانه و شخصی، جا خوش کرده‌اند و باطل کننده و صاحب نامه و آدم‌های توی تمبرها و حتا کلکسیونر اولی که آن را به دست آورده، سال‌هاست در دل خاک جا خوش کرده‌اند.

یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1395

بوف کور


بیست و شش صفحه از بوف کور. نوشته صادق جان هدایت. فکر می کردم می تونم همه اش رو بنویسم. نشد. نتونستم.


یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1395

عینک


برای دیدن اشیاء باید عینک بزنم.

هر وقت عینک نمی زنم آن ها را نمی بینم.  آن ها هم مرا نمی بینند. چرا که اشیاء اصلن چشم ندارند. اگر هم داشتند، ممکن بود مرا ببینند ولی نمی شناختند. می دانید؟ چند روز پیش شنیدم که یکی از صندلی ها به میز می گفت:

وقتی عینک می زنه، قیافه اش خیلی عوض می شه.

یعنی با چشم دل مرا می بینند؟


سه‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1395

وا! مگه می‌شه؟



مقابل مجتمع در حال ساخت ِ روبروی محل زندگی‌ام ایستاده بود و هر از گاهی فریاد می‌زد: مراد! آهای مراد! در حالیکه الف هر دو مراد را می کشید. به او که رسیدم، با او هم‌راه شدم و در حالی‌که در جیب‌هایم به دنبال کلید ساختمان خودم بودم فریاد زدم: مراد! آهای مراد!

بعد خطاب به زن گفتم: مراد انگار نیست.

- وا! مگه می‌شه؟ ینی چی؟ کجا رفته؟

از داخل محوطه‌، کسی که مراد نبود، با صدای بلندی پرسد: مراد نیست خانم. مراد نیست.  با مراد کار دارید یا با ساختمون؟

- وا! مگه می‌شه؟ ینی چی نیستش؟ مراد! آهای مراد!

- خانم گفتم که .......

صدای جانشین مراد و خانم، که حالا دیگر به شکل پچ پچ در آمده بود و مجتمع در حال ساخت را رها کرده و راهی آپارتمان خودم شدم. تا طبقه‌ی سوم می‌بایستی بالا بروم. سر هر پیچ پله‌ها که مشرف به بیرون بود، مکثی می کردم و نگاهی به آن ها می انداختم. یک بار دیگر  وا! مگه میشه را شنیدم. آن هم هنگامی که در آپارتمان را پشت سرم بستم.

تا شب و نیز هنگام خواب و همین‌طور در خواب، مدام کسی و کسانی فریاد می زدند: مراد! آهای مراد! وا! مگه می‌شه؟. ولی صداها، صدای آن زن نبود. صدای کسان دیگری بود.  صدای کسانی که ندیده بودمشان. هرگز.   

یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395

مگس سفید یا عسلک پنبه




بیش از یک میلیارد مگس سفید یا همان عسلک پنبه به تهران حمله کرده اند. از این تعداد حدود یک میلیاردش در منطقه ی شش تهران یا همان یوسف آباد و آن بیش اش در سایر نقاط تهران در پروازند. میزان این حضور به این شکل است که اگر در یوسف آباد خمیازه بکشی، حدود دویست، تا دویست و پنجاه عدد و گاهی بیشتر، از این مگس ها وارد حلق شده که این خودش یک وعده غذای کامل محسوب می شود. البته همه یک بطری آب به همراه دارند که این حضورعسلکان در حلق، ایجاد خفگی نکند. این آفت مخصوص درختان میوه است. حمله و میزان حضورشان در یوسف آباد نشان از این دارد که این منطقه مملو از درختان میوه است. لازم به یادآوری است، این میوه ها صرفن درخت نیستند. کلن مردم یوسف آباد همه عین درخت میوه اند. اصلن مردم نگویید، بگویید، هلو، بگویید انجیر، انگور، شلیل ..... بعله. این یادداشت صرفن جهت سوختن دل همشهریان عزیر در سایر مناطق شهر تهران نوشته شد. خارج تهرانی ها که بمانند.

یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395

یکی پنش تومن، سه تا ده تومن


یکی پنش تومن، سه تا ده تومن. بساطی که می تواند در یک روز تعطیل و گرم تو را برای دقایقی روبروی دانشگاه، از حرکت بازدارد که مدتها در لابلای آن ها به دنبال تاریخ بگردی. هر نوع کتابی می توانی ببینی. گیرم نخری. روی زمین قرآن در کنار سرمایه کارل مارکس نشسته است. درست شانه به شانه و در کنار هم. این به آن تکیه کرده وآن به این. هیچ کاری به کار هم ندارند. در این میان، هر از گاهی، رهگذری این را بر می دارد و نگاهی به آن می اندازد. انگار می خواهد تفالی بر آن بزند. بعد یا به طرف فروشنده می رود و پنش تومنش را می دهد، یا نه، دوباره آن را سر جایش می گذارد و رهگذری دیگر، آن یکی دیگر را. در این برداشتن و گذاشتن، گاهی ممکن است این دو از هم جدا شوند. ولی تا جایی که به خودشان مربوط است، هیچ اذیت و آزاری برای هم ندارند. و تا دست انسانی به آن ها نرسیده و جا به جایشان نکرده، در کنار هم اند.

دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395

یک اتفاق ساده


باران به شدت می‌بارید. از آن اتفاقاتی که در این گوشه از جهان به ندرت شاهد آن هستم. هستیم. در پیاده رو، آرام آرام راه می‌رفتم.  چرا که می‌دانستم اگر تندتر بروم، تمامی لباس‌هایم خیس می شوند. ولی آرام رفتن، فقط شانه‌های کتم را خیس می‌کرد و پاچه‌های شلوارم را. جلوتر، صدای زنی از شیشه‌ی کمی پایین آمده اتومبیلی را شنیدم.  ببخشید این آدرس رو بلدید؟ کاغذی را از همان لای شیشه نشانم می‌داد.  بخونیدش. نمی‌تونم بخونم. از بس به این و اون نشون دادم و زیر بارون نگاش کردن، خیس شده. فک کردم شاید شما بتونید کمک کنید. برای دیدن یادداشت می‌بایستی از جدول و جوی آب بین پیاده رو و خیابان می‌پریدم. چون به نظر می رسید خودش قصد پایین آمدن از اتومییل را ندارد.  پریدم. ولی پایم روی لبه‌ی آن‌طرف جدول کنار خیابان سر خورد و افتادم داخل جوی آب. در این بین سرم هم به لبه‌ی جدول خورد. چند ثانیه بعد، در همان‌جا، مردم. به همین سادگی.

دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395

فقر


چندی پیش در مقابل ویترین مغازه ای عینک فروش، یاد این تصویر افتادم که دو سه روز قبلش، در جایی دیده بودم. تا به آن روز، چنین فقری را به چشم ندیده بودم. دلم گرفت. نگاهم را از ویترین برگرداندم و به راه افتادم.

به صندوق زباله ای رسیدم. فکر کردم ای کاش می توانستم اندوهم را درون آن بیاندازم. هرچند ترسیدم حتا اگر این کار را هم بتوانم بکنم، کسانی را که تا کمر درون آن ها می روند، اندوهگین تر کنم. پس آن را برای خودم نگهداشتم. هنوز آن را دارم.


چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1395

کاریکماتور 2


آن‌قدر پولش از پارو بالا رفت که، پارو گم شد و خودش دق مرگ از گم شدن پارو.

برای اینکه دهانم نسوزد آش نمی خورم.

معمولن هرچه که می شنوم باور می کنم.

به امید بهار، پارسال نمردم.

خاله‌ام بعد از این که مانند یک خرس چاق شد، گفت: بیا با هم دوست بشیم.

همه‌ی عمر سر چشمه‌ای بود که آبش را گل آلود کند.

وقتی صبح از خانه خارج می‌شد، شتری دم در خوابیده دید.

آفتاب درست بر فرقش می‌تابید. سایه‌اش بر سرمان نیافتاد.

دست‌هایم را با آب پاکی که روی آن ها می‌ریخت، شستم.

فقط به دم خروس قسم می‌خورد.


دوشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1395

½ 8

½ 8 ساخته ی فدریکو فلینی


سر تخت طاووس قدیم و مطهری فعلی، به تاکسی گفتم: مستقیم.

- تا کجا؟

- تا ته ِ ته.

این را دقیقن به یاد دارم که گفتم، ته ِ ته. با اشاره ای به صندلی عقبش که خالی بود، سوار شدم. یک نفر در صندلی بغل دست خودش نشسته بود.

سر دومین چهار راه پیچید به راست. گفتم:

ببخشید، من مستقیم تا ته ِ ته ِ خیابون میرم.

- خب وختی سوار می شدی می گفتی.

- خب من که گفتم.

- نگفتی

- اگر نگفتم شما به چه حسابی منو سوار کردی؟

- گفتی سر دومین چهار راه.

- ینی توی جمله ی ای که شما از من شنیدی، حتا یه دونه ت نبود؟

- ف نبود ینی چی؟

- ت. نه ف. ت ینی ته ِ ته.

- آقا من اعصاب ندارم. اگه می خوای کرایه ندی، نده.

در حال پیاده شدن یک هزار تومانی به طرفش دراز کردم. که گفت:

کرایه ها گرون شده. پونصد تومن دیگه بده.

چنگ زدم و هزار تومانی خودم را از دستش کشیدم بیرون و در را بستم که نفر بغل دستی صدایش در آمد:

من دربستی گرفتم. حالا این آقا لطف کرده و شما رو تا اینجا آورده گناه کرده؟

- چیه؟ تو دیگه چی میگی؟ اگه دربستی گرفتی چرا دیگه اجازه دادی کس دیگه ای رو سوار کنه.

در اینجا، سوت  مامور سر خیابون به صدا در آمد:

تاکسی ترافیک درست کردی. را میفتی یا دنده رو گم کردی؟ یا بیام رات بندازم؟  راننده پایش را گذاشت روی گاز و .....  رفت. زیر لب هم از وصلت خودش با فامیل ما چیزی گفت.

ساعتم را نگاه کردم. 9 صبح بود. یاد گفته ای از دوستی پزشک افتادم:

"آمار نشون میده که مردم تهران حداکثر تا ساعت 8.5 صبح اعصاب دارن و بعد از اون دیگه نمیشه باهاشون جر و بحث کرد. و همین طور درصد زیادی از کشته هایی که به  پزشکی قانونی منتقل میشن، در اثر درگیری های بین مسافران و راننده های اتومبیل ها و یا دو راننده با هم ه."

فکر کردم ، نیم ساعتی هست که از هشت و نیم گذشته.

گفتم هشت و نیم. یاد فیلم هشت و نیم فلینی افتادم.  دلم  گرفت.

چهارشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1395

زیر باران باید رفت



زیر باران باید رفت

چی چی رو زیر باران باید رفت؟ شاعرم دلش خوش بوده ها. زیر هر بارانی که نمی توان رفت. بعله، باران اگه نم نم بباره، لباست مناسب باشه، عینکی نباشی، توی کوه و کمر باشی، بعله. ولی در شهر، اگه بخوای توی پیاده رو هم بری، و باید بری، باران هم نم نم نباشه و تند باشه، مدام شلپ و شلپ از روی برگای درختا عین شکنجه ی چینی، آب میریزه روی کله ات. گاهی پات، حداقل تا مچ میره توی چاله چوله های پیاده رو. هر چند متر به چند مترم با یه گاری برخورد می کنی که صاحبش اونو چسبونده به در طویله اش و مجبوری سه چهارم اش رو طواف کنی. تازه شانس بیاری که در این طواف توی سمت خیابون، گاری های دیگه رد نشن و آب به هیکلت نپاشن. که این حداقل مشکلته. بیشترش اینه که آینه اش بگیره بهت و اگر سرنگونت نکنه، دست و آستینو حسابی سرویس کنه. قید عینک رو هم باید بزنی، کلن.

زیر باران باید رفت. زیر باران باید رفت.

شاعر این شعر کیه؟

نکنه منظورش این بوده که با گاری، زیر باران باید رفت؟



شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1395

بز


به امید بهار، پارسال نمردم.

آخه می دونید؟ من بزم.

هرچند شک ندارم که جماعتی منتظرن توی بهار کلی علف بخورم و حسابی پروار بشم.

پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394

بهارانتان خجسته باد*


بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

صائب تبریزی




*گذر عمر

پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1394

عابربانک


یکی شبیه خانمی که در این جا می بینید، مقابل عابربانک ایستاده بود. حیران. از کنارش که رد می شدم، در حالی که دو کارت در دستش بود، گفت:

ببخشید آقا!

از این که واژه ی "حاج آقا" به کار نبرد، علاقمند شدم با رغبت کمکش کنم.

- بله؟

- من می خوام از این کارت یک میلیون تومن بریزم توی این یکی کارت. باید چه عددی رو بزنم؟

- ده میلیون.

- ده میلیون؟

-بله. ده میلیون.

- مرسی.

......

پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1394

مقایسه


می گویند، نپرسید چه کسانی؟ حتمن در جایی دیده ام که می گویم. اگرنه ابایی نداشتم که بنویسم، می گویم. چرا که من وقتی از خودم بخواهم چیزی بگویم، می نویسم، می فرمایم.

بله. داشتم می فرمودم که می گویند:

در هیچ کار و حرفه ای خودتان را با دیگران مقایسه نکنید. هر کاری و هر حرفه ای. از مشاغلی مانند مکانیکی، برقکاری، ..... بگیرید بروید تاااا هنرهایی همچون نویسندگی و شاعری و ........ خودتان را همیشه با خودتان مقایسه کنید. فقط.

خوب به یاد دارم که از دبستان در گوشمان خوانده اند که:

ما باید در هر کاری که می خواهیم بکنیم، الگو و سرمخش داشته باشیم.

حالا چه کنیم؟ یعنی تمامی عمر مان را در راهی عبث و به شیوه ای احمقانه سپری کرده ایم؟ و حالا باید  باقی عمر را این گونه باشیم؟

یعنی:

وقتی می خواهیم داستانی بنویسیم خودمان را با بختیار علی مقایسه نکنیم.

وقتی می خواهیم شعر بسراییم خودمان را با احمد شاملو مقایسه نکنیم.

وقتی می خواهیم خوشنویسی کنیم خودمان را با میرزامحمدرضا کلهر مقایسه نکنیم.

وقتی ................

در نتیجه فکر می کنم بهترین کار این است که یک صندلی را کنار پنجره بگذاریم و سیگار به دست، نظاره گر اتومبیلهایی باشیم که از کوچه ی مقابلمان که یک طرفه ی است، عین عمرمان،  عبور می کنند. گاهی هم دلخوش باشیم به این که نوازنده ای دوره گرد هنگام عبور از کوچه برایمان سلطان قلب ها بخواند. ها؟

.......

هرچند فکر می کنم مردمان امروزی، نسبت به زمان تیرکمان شاه، که ما بودیم، درست تر می اندیشند. بنابراین:

من باید خودم را با خودم مقایسه کنم. وگرنه منم و صندلی و پنجره و  سیگار و کوچه.

شما را نمی دانم. هر کاری خواستید بکنید. بر شما حرجی نیست.

چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394

در ساعت سه صبح

در ساعت سه صبح

گاه

صدای اتومبیلی ناشناس

نمی گذارد باد را بشنوم.

وقتی دارد

خواب پرنده ای را

برایم

تعریف می کند.

.

.

.

محسن مهدی بهشت

سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1394

اینروزها


نه آن قدر دور است

                           که ندانم اوست،

نه آن قدر نزدیک

                       که بدانم او نیست.

من و او

اینروزها در همین فاصله ها

گم شده ایم.



محسن مهدی بهشت

پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1394

زنگ


زنگ در را زدم.

خودش بود.

گفت: بله؟

گفتم: ببخشید شما؟

گفت: من؟ یا شما؟

گفتم: ببخشید. اشتباهی شده.

و ...... پا به فرار گذاشتم.