سماع درویشی کورد
عکس از اینترنت با تغییراتی به سلیقه ی خودم
غزل را با کلیک روی پیوند زیر با صدای خودم بشنوید:
آهاااااای ملت: جون هرکی دوست دارید این "برای" گفتن در هر جمله و هر جایی که کمبود واژه داشتید رو فراموش کنید. کمی تا قسمتی به خودتون فشار بیارید. و از واژه هایی که کلامتون رو شنیدنی تر می کنه استفاده کنید.
مثال بزنم؟
طرف چیزی رو گم کرده. از دوستش سراغ می گیره. اون میگه: برای منم گم شده. برای من رو ندیدی؟
خب این ینی چه؟
سر کلاس، یکی از بچه ها قلم نداشت، برای من رو برداشت.
بازم بگم؟
از حالا تا هر وقت دیگه به کلام دیگران و یا خودتون گوش بدید و ببینید که چقدر بی معنیه. این .... برای.
فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم
بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانهی عشق
هر دم آید غمی از تو به مبارکبادم
طایر گلش قدسم، چه دهم شرح فراق
که دراین دامگه حادثه چون افتادم؟
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب! از مادر گیتی به چه طالع زادم؟
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم
سایهی طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
گر خورد خون دلم مردمک دیده، سزاست
که چرا دل به جگرگوشهی مردم دادم!؟
پاک کن چهرهی حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه این سیل ِ دمادم ببرد بنیادم
***
ای صاحب فال بدان و آگاه باش که تفسیر فال این یلدات، فقط و فقط عشق و عاشقیه. هیچ مال و منالی در فالت وجود ندارد. همه اش عشق. که تا باشد حرف و حدیث عشق باشد. باقیاش خودش درست میشود. درست هم نشد، به جهنم. عشق را نمی توان با پول خرید ولی با عشق می توان پولدار نشد.
چرا این همه آه و ناله می کنی که آدم تو را از بهشت به این دیر خراب آباد آود. دوباره به بهشت می روی. حالا یه چند سالی این ور آب حال کن. بعدش به کنار حوض و حوری و اینها هم می روی. و آنقدر آنجا می مانی که حالت بهم بخورد. به قول خودم، هر صب تا شب شنا در شیر و عسل و شراب و حوری و ...... آن زندانی ابدی هم حالت با ممکن است بهم بزند. بالاخره به بهشت می روی. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. چرا که حداکثر تا صد سال دیگر، نه من هستم و نه تو و نه بچههای تو و .........
خیلی از طرف نخواه که اشکت را پاک کند، این اشک، اشک شادی است. غصه نخور. اگر به عشقت رسیدهای که هیچ، اگر نرسیدهای می رسی. بعدش فقط دوباره گریه زاری نکنی ها.
باشه؟
آفرین.
به بادیه بودم. شاکی از سهم خویش در نعمات دنیوی. درویشی از آنجا گذر کرد و شکایت شنید. گفت:
خاموش. ابلها مردا که تو باشی. چون نیک بنگری، اگر نعمات الهی به قاعده تقسیم شده بود، سهم تو بسی کم از این بود که کنون در چنگال میبگرفتهای. این بگفت و پریشان احوال دور شد. بر آنچه بر زفانش برفت، اندیشه بکردم. حقیقت بیافتم. نعرهها بزدم سماع کنان بیهوش بشدم.
سائلی بگذشت و مرا بدید. تا به هوش آمدنم بر بالای جنازه بنشست و درمی چند از رهگذران ستاند. چون به هوش آمدم، نان و پنیری فراهم بکرد. با هم بخوردیم، به وقت نیم روز. وآنگاه هر یک به راه خود شدیم.
گفت: چرا به جای کرد می نویسی، کورد؟*
گفتم: تازه این که چیزی نیست. من به جای ترک هم می نویسم، تورک. ولی موقع خواندن، این واو را به شکل یک حرکت پیش می خوانم. نه مثل "او". ینی: Toork یا Koord نمی خوانم.
گفت: خب مگه مرض داری؟
گفتم: چه مرضی؟ این دغدغه تمام دوران دبستان من به این طرف بوده. چرا که هرگز کسی به من نگفت اگر ترک همان تورک خوانده می شود، و کرد همان کورد، پس چرا به جای روغن نمی نویسیم رغن؟.
این مشکل را از همان روزی که از خانم آموزگارمون پرسیدم و کلی به من خندید، ینی در واقع جوابی نداشت که به من بدهد، و هم چنین شلیک خنده یاران دبستانی ام، تا به امروز با خودم یدک می کشم.
***
* ر.ک. یادداشت پیشین.
در اتوبوس پشت سرم نشسته بود و با صدایی که من هم میشنیدم، باموبایلش صحبت می کرد. قبل از نشستن دیده بودمش. حدود بیست و یکی دوساله به نظر میرسید.
در این گونه مواقع تو چه بخواهی و چه نخواهی، درگیر دیدن فیلمی میشوی یا شنیدن قصهای. در این فیلم یا قصه، تک گویی های یک طرف را در سناریو و یا قصه میشنوی. مجبوری جملات طرف دیگر را حدس بزنی؟
***
کا بارام خان دَری کِردِم.
- ...
گوتی رَفِق بازی. میوان دِریتَه مال و لَم قصانَه.
- ...
لَه پارک.
الو؟ الو؟ الو؟
لَحنَه لَه باب ِ ت.
و...... در ایستگاه پارک لاله پیاده شد.
***
برگردان از کوردی
آقا بهرام خان اخراجم کرد
- ...
گفت رفیق بازی. مهمون میاری خونه و از این حرفا.
- ...
توی پارک.
الو؟ الو؟ الو؟
لعنت بر پدرت.
***
جای نقطه ها را با حدسیات خودتان کامل کنید. خیلی سخت نیست.
چند روز پیش، احمد محمود را روی جلد ماه نامه ی تجربه دیدم.
هر گاه نام او را می شنوم، یا می بینم، روزی را به یاد می آورم که در سوک هوشنگ گلشیری بودیم. در میدان نیلوفر و در جوار مسجدی در همان میدان. به نرده ای در میدان تکیه کرده بود. با سیگاری گوشه ی لب. با نگاه های سنگین رهگذاران را نگاه می کرد. شاید هم می پایید!!. مراسم به پایان نرسیده بود و ملت هنوز از مسجد بیرون نیامده بودند. نزدیکش شدم. لبخندی زدم و بی سلامی در کنارش ایستادم. ینی راستش خودم را به زور در کادری که او هم در آن بود جا دادم. لبخند را به شیرینی پاسخ داد. خیلی طول نکشید که دور و برمان شلوغ شد.
خودم را از آن میان بیرون کشیدم.
آخرین باری بود که دیدمش.
***
پ.ن.
جمله ای از ایشان را پاپیون در کامنتی گذاشته بود که حیفم آمد برایتان در اینجا نگذارم.
بگذار ببینیم آنچه که هستیم و بشنویم آنچه که می گوییم.
گفت: آقای مهدی بهشت!
- محسن.
- آقای محسن آقا، پیش پای شما، خانومی اومده بود اینجا و میخواست جارو برقی بخره. با یه ماشین سیصد میلیونی.
- ماشینش چی بود؟
- نمیدونم.
- پس از کجا فهمیدی که سییصد میلیونیه؟
این قیمت رو با توجه به ماشین خودم میگم.
- خب
- خب به جمالت. بهش گفتم: خانوم، شما بهتره که کیسهی جارو برقی رو کاغذی بخرین که بعد از پر شدن، کمپلت بندازینش توی سطل آشغال.
- خب
- خب به جمالت. پرسید چرا؟ گفتم بییند، این کیسه خیلی آلوده است. این پرزا و آشغالای توی کیسه خیلی آلودن. کمی گرون تر تموم می شه ولی خب عوضش کارتون به دوا درمون نمی رسه.
- میدونم. منم توو کارای کامپیوتریم. میدونم اینو. کیسهی جارو برقی عین تووی کیس کامپیوتره. یکی از الوده ترین نقاط جهان. اینه که کیس رو که باز میکنم، باید خاک و خل داخلش خالی بشه. این کارم با یک بادزن برقی می کنم. اونم توی بالکن محل کار. در حالی که موقع باد زدن که سی چل ثانیه بیشتر طول نمیکشه، نفس نمیکشم. چون ماسک هم کار نمیکنه.
- قربون آدم چیز فهم. حالا آقای محسن آقا، میدونی خانوم چی گفت؟
- نه.
- گفت: خودم که این کارو نمیکنم. کارگر داریم. برا نظافت و تمیس کردن خونه.
.........................
به چشم هایم خیره شد. به دنبال نظرم در مورد خانم می گشت. مات مانده بودم. "بیناموسی" زمزمه گونه از دهانم بیرون آمد که پرسید بله؟ جواب ندادم. رویه ی تفکر خانمی که با خودرو سیصد میلیونی آمده بود جارو برقی بخرد با کیسه ی غیر کاغذی، برای کارگرش، سد راه حرکت زبانم شده بود.
فقط توانستم بگویم:
- بیناموس.
و این بار بلندتر.
- فقط بیناموس؟
- خودت هرچی که نه بدتر از اونه بهش اضافه کن.
و این در حالی بود که تمام بدنم مور مورشده بود، از میزان پستی یک انسان. انسان؟
جاده ی نایین
اسفندماه هشتاد و پنج خورشیدی
با کلیک روی نیم بیت اول غزل را با صدای خودم بشنوید.
با نیت قبلی این یادداشت را بخوانید.
***
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب، مباد کس را مخدوم بی عنایت
زندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
ادامه مطلب ...
بکوشید و نیکی به بار آورید
چو دیدید سرما، بهار آورید
یاران دبستانی
کردستان
دبستان شیخ مهاجر
هزار و سیصد و چهل و یک خورشیدی
سرود "همشاگردی سلام" را بشنوید.