چه خوب که امروز نصابمان به تلفنمان محل نگذ اشت و جواب نداد.
با توفان قبلی دایره زنگی ما از جا کنده شد و با کلیه متعلقات و حتا آجرها و موزاییک هایی که بر کف بام میخکوبش کرده بودند، به حرکت درآمد. و اگر نبود لبه ی پشت بام، به پرواز درآمده و هنگام فرود ممکن بود عابری و یا اتومییلی را زیر کند.
نام برده، نصاب را می گویم، اگر پاسخ داده بود، اکنون جایی بودیم که حالا هستیم.
این روزها همچون انتری شده ام که لوطی اش مرده است. گیج، خمار، خسته، بی حال، .....
راستی انتری که لوطی اش مرده باشد، چه می کند؟ باید بروم و یک بار دیگر بخوانمش. آن را از یاد برده ام. می دانید؟ خیلی وقت است که نخواندمش. آخرین باری که به سراغ صادق رفتم، روز اول قبر بود. آن هم به مناسبتی که به یاد ندارم. فراموش کرده ام.
آیا بعدها هم مناسبت سر زدن ِ به "انتری که لوطی اش مرده بود" را از یاد خواهم برد؟
***
پ.ن
خواندمش. دوباره خواندمش. پایان را به عهده ی خواننده گذاشته. تبردارهایی که برق افتاب از تبرهاشان می تابد به او که زنجیرش در لای ریشه ی بلوطی که لوطی اش در تنه آن آرمیده است، نزدیک می شوند. می توان دو پایان برای آن متصور بود.
یک: به تلافی کندن گوشت گونه ی چوپان نوجوان او را بکشند.
دو: یکی از آن ها همچون لوطی جهان، او را بردارد و روز از نو و روزی از نو.
هرچند بار ِ پایان اولی بیشتر سنگینی می کند.
* هم امروز کاری را که در 24 خرداد آغاز کردیم،
ادامه دادیم. امیدواریم در پایان کار لبخند بزنیم.
ینی از دریافت یارانه ی نقدی انصراف دادیم که در فیلم بعدی ده نمکی به نام انصرافی ها بازی کنیم.
همین ....
---------------
*هم امروز کاری را که در 15 مارس آغاز
کردیم ............... لبخند خواهیم زد..........
ژولیوس سزار
چشم پزشک گفت:
چشم راستتون نمره اش 2 ئه، چشم چپتونم 3.
گفتم: چه خوب! ینی می تونم هر روز از مسیر زوج و فرد عبور کنم؟ گیرم به تناسب یکی از چشمامو ببندم؟ محض احتیاط. ها؟
احساس کردم فکر کرد دستش انداخته ام. چرایش را نفهمیدم و تا نسخه را نوشت و به طرفم دراز کرد، هیچ کلمه ی دیگری بینمان رد و بدل نشد. پاسخ بدرودم را هم با ناله ای از ته حلقومش داد. چیزی مثل اوخهو.
نمایی از فیلم نهمین دروازه ی رومن پولانسکی است. خودتان یک جوری ربطش بدهید به فروغی بسطامی و شعری که روی موزیک متن این فیلم خوانده ام.
یاد و خاطره ی سازنده ی آن ینی Wojviech Lillar گرامی باد. بهترین آهنگی را سرود که من بتوانم روی این شعر فروغی بگذارم.
امیدوارم مرا ببخشد.
روی هر کدام از ابیات زیر کلیک کنید، شعر و آهنگ را خواهید شنید.
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی
امسال می خواهم با مناسبت و بی مناسبت یاد بزرگان میهنمان را بکنم. هر کسی هم مشکل داره به من بگه. باشه؟
با نصرت رحمانی آغاز می کنم.
نوروز هزار و سیصد و نود وسه خورشیدی
گم شده بودم
در نخلستان بی نخلی و
در لابلای پیچک هایی که از تنه ی تخلستان
تا ماه
بالا رفته بودند
و در دیگر جایی
شکوفه هایی را می دیدم
و باد را
در واپسین غروب های آخر اسفند
که شاهد
ریزش گلبرگ هایشان باشند
در انتظار رویش میوه ای
گم شده بودم
پرسه می زدم
این سو
و
آن سو
***
شعر را با کلیک روی متن زیر عکس بشنوید. با صدای خودم و آهنگی از علی راجو
در بهشت ابدی درآمده و خفته بودیم. خسته از جهان قبل و قیل و قال آن. با صدای دق الباب از خواب جستیم. پرسیدیم: ای که دق الباب میکنی، کیستی و این دق الباب بهر چیست؟
در باز کرده و داخل حجره شد و پرسید، کیستی؟
فرمودیم: خودت کیستی؟
گفت: من ملکم.
گفتیم: خاموش. اگر ملک بودی، میبدانستنی که ما کیستیم.
در آنی بخاری شد و به هوا رفت. فهمیدیم که حدسمان درست بوده و او جز شیطان نبود. پس شیطان در بهشت نیز آمد و شد دارد.
دوباره بخسبیدیم. بعد از لختی، دق البابی دیگر بیدارمان کرد.
ایضن همان می بپرسیدیم.
در باز کرد و گفت:
السلام و علیک یا محسن. ای پاک ترین بندهی الاهی. من ملکم.
فرمودیم: علیکم السلام یا ملک.
............
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیش کس نبود. توو زمونای خیییییلی قدیم، در شهری خیییییلی دور از اینجا یه شاهزاده ای زندگی می کرد به نام ملک ......
- عه؟ ننه؟ گفتی که غیر از خدا هیش کس نبود. پس این شاهزاده مگه کس نبود؟
- من چه می دونم ننه؟ قصه اس. قصه همینه دیگه.
- باشه. باقیشو بگو.
..........................
مدت ها بود که قصه به پایان رسیده بود. ولی نه کلاغ به خانه اش رسیده بود و نه کودک به خواب رفته بود. مدام با خودش کلنجار می رفت که چگونه در روزگاری که هیچ کس غیر از خدا نبوده، شاهزاده ای بوده. تازه آن هم با کلی خدم و حشم و مردم و قصر و ................
در این میان ولی یک چیز روشن بود آنهم این که، ننه دیگر نبود.
میونمون شکرآب شده به معنی با هم خوب نیستیم به کار میره. من نمی دونم قحطی ترکیب واژه هاست؟ شکرآب که بد نیست که. خیلی هم خوبه. اصلن از شکرآب خوشمزه تر؟ که میشه شربت؟
اگه می گفتن زهرآب یا گندآب، باز یه چیزی. آخه شکرآب؟
اگه شکر بد بود که نمی گفتن، پارسی شکر است. ها؟
من و کاسپین و امواج و مرغان دریایی و .............. شمس لنگرودی.
دهم بهمن ماه هزار و سیصد و نود و دوی خورشیدی
آن روز، دهم بهمن را می گویم، در این ساحل، شعری از شمس لنگرودی را در ذهنم زمزمه می کردم که پارسال خوانده بودم. صدای امواجی هم که روی شعر گذاشتهام، زنده برایم پخش می شد.
گاه چشمانم را می بستم. گاه که نه، تقریبن چشمانم را بسته بودم که شعر را بشنوم. هم راه صدای امواج. و فقط چشمانم وقتی گشوده بود که شاتر دوربین را می خواستم فشار بدهم. چند عکسی هم با چشمان بسته گرفتم. از جمله این یکی را. کمی سر و سامان به آن دادم.
حوصله کردید، با کلیک روی چند خط بعدی، به "تو چه دوری از من ......" از شمس گوش بدهید که خواندهام. پارسال. یک سال برای اجرای زنده ی این کار، بیتاب بودم.: