ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
از جمعی که به سفری رفتهاند، مثلا به شمال و باهم، بپرسید: سفر خوش گذشت؟ چطور بود؟ به طور عمده سه دسته پاسخ زیر را میگیرید. بستگی به قوی بودن حسی از حواس پنجگانه پاسخهای زیر را میگیرید:
دسته اول: آخ نمیدونی این طرف جاده جنگلای سبز، اون طرف جاده دریای آبی. روی دریا ابرهای سیاه که نور از زیر این سیاهی توی افق زده بود بیرون. وای........... نمیدونی.
دسته دوم: آخ جات خالی. صدای باد توی برگای درختا میپیچید. کنار دریا فقط میخاستی چشماتو ببندی و صدای امواج رو بشنوی. پرندهها. پرندهها لابلای شاخههای درختا چهچهی میزدن که نگو و نپرس.
دسته سوم: زیر درختی توی جنگل دراز کشیده بودم. نسیم توی صورتم میخورد ، هوا خنک، وای نمیدونی. ولی یه روزشم خیلی گرم بود. اَه اَه.
دسته چهارم: جات خالی کارمون شده بود اینکه یا باقالا قاتوق بخوریم، یا کته کباب و کباب ترش. یه بارم لب دریا اوزن برون کباب کردیم. وای چه حالی داد.
دسته پنجم هم که از بویایی حرف میزنند خیلی کم هستند. بلانسبت سگ نیستند که.
در اطرافیانتان مداقه کنید و حس غالب آن ها را بیابید. اگر با این حس با آنها ارتباط بگیرید در برقراری رابطه و فهمِ حرفهای هم بسیارموفق خواهید بود.
برای دسته اول که بیشتر از طریق بینایی با جهان اطرافشان ارتباط دارند دوساعت حرف زدن شاید به اندازه یک اشاره با حرکت دست یا چشم موثر نباشد.
در مورد دسته دوم که حس شنوایی در آنها قوی است. هزار ایما و اشاره و چشمک و غیره هم که بکنید میپرسند: "ها". "چیه چی میگی؟"
در مورد دسته سوم: برای برقراری رابطه با آنها باید به طور مثال دستشان را بگیرید و آنگاه به طریقی با ایشان صحبت کنید.
دستهی چهارم و پنجم هم به هر شکلی که میخواهید حرف بزنید. ولی فراموش نکنید که مثالهایی که میزنید باید حتما به شکلی مثالهایی از خوردن و بوییدن بزنید.
سلامَلِکُم ! سالهاست از فضای وبلاگ نویسی دور بودم و خیلی خیلی خیلی عجیب امروز درحالی که بشدت مشغله داشتم و دنبال یه مبحثی میگشتم، وبلاگ شما برای من باز شد و خیییییلی رویایی بود وقتی یاد دوران وبلاگنویسی خودم در سالها پیش افتادم و در همین فضا دوستانی یافتم و عاشق شدم والاخر. چون یادمه که چقدر مشتاق کامنت بودم دوست داشتم اینجا برای شما هم چیزی بنویسم به امید ادامه دادن این خاطره نویسی ها و ثبت افکار زیباتون
سپاسگزار شما. راستش من گاهی این طرف میام. میدونید تقریبن کسی به اینجا سر نمی زنه. در نتیجه صاحب سخن هم بر سر ذوق نمیاد. ولی خب. یادگاری برای همه ی دوران گذشته است و دیدنی.


به به! بالاخره به اینجا هم عنایتی نشون دادی. خوشحال شدم یادداشت جدید دیدم.
به یک روش جالب توجه در شخصیت شناسی اشاره کردی. در آزمون شخصیت مایرز بریگز_البته آزمون شخصیت خیلی معروفی هم نیست_ دو دسته شخصیت رو براساس حس گرایی مشخص کرده به صورت حسی- شهودی. افراد حسی با توجه حس های پنج گانه با محیط ارتباط برقرار میکنند.
راستش خوب که به حرفهات دقت میکنم می بینم حتی در طبقه حسی هم میان افراد تفاوتهایی هست. افراد که بیشتر به شنوایی تکیه دارن با اونهایی که بصری هستن، تفاوت دارن. نوع تجزیه و تحلیل شون از اطلاعات هم متفاوته. به همین صورت میشه در مورد سایر حس ها این تفاوتها رو دید.
اینجا سر میزنم. ولی با نرم افزارهای دیگه ای که این روزها در دسترسه، فکر می کنم رهگذرا خیلی کم هستن. اینو گاهی که به آمار نگاه می کنم میبینم. اینه که ذوق نوشتن کور می شه.


***
کاملا حق با توئه. همه یکی از حواسشون از بقیه بیشتره. خود من شنوایی ام زیاده. صدا رو بیشتر میشنوم تا این که چهره رو ببینم. خیلی وقتا کنار دریا یا رودخونه ، چشمام رو میبندم و صدای موج و عبور آب رو می شنوم. یا صدای باد توی برگای درختا. واسه همینم هست که وبلاگ صداهایی که می شنویم خیلی فعاله.
البته یک حس دیگه ام که هیییچ کس رو شبیه خودم ندیدم اینه که وقتی گذرم به باغ یا علفزاری میرسه بعضی از برگها رو با انگشتام می مالم و بعدش انگشت هامو بو میکنم.