آبان ماه 1393
خانوم اجازه؟ ما برگشتیم خانوم. یادتونه گفته بودیم میریم در پادشاه فصل ها پاییز، یه بهشت گمشده پیدا کنیم و عسکشو بگیریم بیاریم خانوم؟ نشد خانوم. بهشت رفته بود زیر برف. حال و روز ربکا هم که معلومه. ببینینش خانوم. وختی دید داریم ازش عسک میندازیم گفت: ببین محسن، من دو روز دیگه زیر این بفر* بمونم، دیگه حالا حالا ها کمر درد دارم و روماتیسم پاهامم عود می کنه. خود دانی... خب خانوم اجازه؟ مام محض گل روی ربکا برگشتیم خانوم. ایشالله یه وخت دیگه می ریم دوباره دنبال بهشت بگردیم.خانوم اجازه؟
---
* ربکا عین خودمون کورده خانوم. به برف میگه بفر. به فتح ب و کسر ف.
خانوم اجازه؟
ما می خوایم چار پنج روز بریم گم بشیم. خانوم اجازه می دین خانوم؟ البته بهتره این کارو بکنین. چون اجازه بدین یا ندین ما میریم. ینی باید بریم. مجبوریم خانوم. میدونین خانوم اجازه؟ باید بریم. خواستیم حالا اجازه م گرفته باشیم خانوم اجازه؟
از نمره انضباطمون کرس نمی کنین که خانوم؟
پاییز نود و سه خورشیدی، در بلندترین نقطه ی جنگل های دو هزار شهسوار و در گیر شدن با سنگی که .....
سیزیف راز خدایان را برملا کرد. و زان پس محکوم شد که هر روز سنگی را از دامنه ی کوهی تا قله ببرد. شباهنگام که به قله می رسید سنگ از دستش رها می شد و به دره می غلطید. و ...... فردای همان شب دوباره سیزیف بود و کاری که می باید می کرد. دوباره بردن سنگ تا قله و دوباره ...........
و این همان پوچی ناگزیر انسان هاست در زندگی روزانه. عده ای تاب می آورند و عده ای بر نمی تابند. آنان که تاب می آورند در گذرگاه زمان بخشوده می شوند و آنان که تاب نمی آورند، خود را می کشند.
در اسطوره ها آمده است: این کار بر کسانی که خود را می کشند در جهانی دیگر تکرار می شود. و در آن جا دیگر خودکشی محلی از اعراب ندارد و این شکنجه تا ابد، تا همیشه، ادامه دارد.
...
پ.ن.
افسانه سیزیف من را به یاد احمد جان شاملو می اندازد. آن جا که می گوید:
و ما همچنان دوره می کنیم، شب را، و روز را، هنوز را.
...
یادداشت را نا امیدانه ننگرید که عین امیدواری است. چرا؟ نمی دانم. شاید از این جهت که می دانید چه بر سرتان آمده است یا می آید. همین که بدانید فردایتان چگونه است، خود عین امیدواری و زیستن است. شک نکنید.
یزد
سفر را دوست دارم. ولی رسیدن به مقصد را نه. ینی مسیر را بیشتر دوست دارم. نمیفهمم، ینی چه راه بیافتم و بی توفقی بکوب بروم تا مقصدی و خسته و کوفته بگیرم بخوابم.
و ......
فردایش که بیدار شدم ببینم، ای دل غافل، مقصد که اینجا نبوده است. آنگاه تکان خوردن و دوباره راهی شدن به مقصدی دیگر همت می خواهد. همتی که در خواب دوشین جای گذاشته ام.
***
برای خواندن در باره ی عکس به ادامه مطلب بروید. یادداشت ِ سفر تمام شد.
ادامه مطلب ...
آرامستان بهشت محمدی
سنندج
چندی پیش به بهشت محمدی درآمدیم. آرامستانی در کردستان. این تابلو بدیدیم. ندایی از غیب برآمد: "برو ای بزرگوار ِ هر دو جهان. برو که حالا حالاها باید بمانی و حالش را ببری. هرآینه وقتش بشد، خبر ناکرده نزد مایی. تعجیل مکن. آسیاب به نوبت". ما نیز سبد خود در صف نهاده و دست از پا درازتر بازگشتیم. !!!
ساعت ربکا بعد از بیست و سه را نشان می داد. به مناسبتی این جا بودم. درست در همان بیضی قرمز. نه جای دیگری. خیلی دورتر از غار خودم. از صد متری دیدم که چراغ سبز است. با عددی خییلی بزرگ. یکی دو ثانبه بعد قرمز شد با عددی خیییلی بزرگ تر. گویی کسی این کار را دستی کرد. همین که ایستادم، دختر ده ساله ای به طرف ربکا دوید. در حالی که دست چپش را بدون دستمال بر شیشه ی سمت خودم می کشید، دست راستش را به طرفم دراز کرد. مثل همیشه، پولی در نقاط در دسترس ربکا نبود. کیفم را درآوردم که یکی عین خودش دوان دوان، به سمت ربکا دوید و دراین موقع هردو دم پنجره ایستاده بودند.
دومی گفت: آقا ما دوقلوییم. به هردومون بده. یک دوهزارتومنی درآوردم که مشترک بین خودشان تقسیم کنند. در آنی دومی آن را از دستم قاپید و در رفت. کیفم را سر جایش گذاشتم که اولی گفت:
به منم بده.
- پولم دوهزار تومنی بود. برو هزار تومن از خواهرت بگیر.
- نه یه چیزی به خودم بده.
-نه دیگه. برو.
......
چراغ سبز شده بود. نوبتم شد که حرکت کنم. کاملن به ربکا چسبیده بود. آرام آرام به راه افتادم. در حالی که داشت از ربکا جدا می شد، گفت:
توو روح مادرت!
.....
پ.ن.
ربکا نام خودروی من است.
عکس، جز مترسک، از خودم
پرندهای را دیدم،
نشسته بر مترسکی
با دیدنم،
ترسید،
پر زد.
من ماندم و مترسک.
ترس،
همهی وجودم را،
در بر گرفت.
ای کاش،
من هم،
جسارت،
پرنده را،
داشتم.
نمایی از آبیدر کردستان
بهار هشتاد و هشت خورشیدی
ای صاحب فال بدان و آگاه باش که هر چه می خواهی، از باد صبا می خواهی. اصلن می دانی باد صبا ینی چه؟ نمی دانی. پس بگذار برایت بگویم. باد صبا به روایت دکتر محمد معین عزیز، ینی بادی که از جانب شمال شرقی می وزد و آن بادی خنک و لطیف است. بنابراین هرآینه چنین بادی را حس کردی، هر آنچه که دراین غزل از آن شرحی برفته، می توانی درخواست بکنی. و تا آن باد وزیدن نگرفته است، شرمنده ام. راه به جایی نمی بری. خلاص.
عزل را با صدای خودم و کلیک روی هر یک از ابیات زیر بشنوید.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار!
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار!
نکتهای روح فزا از دهن یار بگوی!
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار!
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
به وفای تو! که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار!
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار!
دل دیوانه به زنجیر نمیآید باز
حلقهئی از خم آن طرهی طرار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار!
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
خندهئی زان لب شیرین شکربار بیار!
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار!
***
تصویر حکایت از هوایی پاک است که غزل را روی آهنگی به همین نام خواندم. Aria pulita
سیزدهم مردادماه نود و سه خورشیدی
روبروی دانشگاه جنب بیسچاراسفند
آقا میشه پنش تومن به من بدین برم خونمون. خونمون خییییلی دوره. پولم با خودم نیاوردم.
خانم قیافه ی بسیار شیکی داشت. به این فکر می کردم که خب تا این جا رو چطوری اومده. که با جمله ی دیگری از خودم بیرونم کرد.
آقا بخدا من گدا نیستم.
کیفم را در آوردم و سه تا دو تومنی بهش دادم.
- شیش تومن نه هش تومن.
ینی من اشتباه شنیده بودم یا او مبلغ رو زیاد کرد؟ بهرحال گفتم:
- باقیشو خودم می خوام که تا خونه برم.
- خیلی ممنون. لطف کردین.
......
*
میدان دید دوربین درپیتی ِگوشی درپیتی تر من، بیش از این نیست.
هیتلر، گوگوش، ابی، نامجو، ابی، بهروز، مصدق، شاملو، داریوش، انیشتین و ......... گوشه ای از شریعتی.
..............
خودم از دیدن این همه تنوع فرهنگی در کشورم بر خود می بالم. شما را نمی دانم.
فومن به ماسوله
از دریچه ی دوربین خودم - چند روز پیش
صائب تبریزی:
بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
انگار قضیه مربوط به دیروز و امروز نیست و سابقه دارتر از این حرفهاست. حداقل از زمان صائب به این ور، اوضاع بر وفق مراد نبوده. ینی از حدود چارصد سال پیش. با این حساب، لطفن روزگار و بدگذشتن عمر و بد عهدی ایام رو به امروز نچسبونید که اصلن درست نیست. کار ما خیلی وقته مشکل داره. هرچند صائب ایران رو هم جدا نکرده و فرموده: "اهل جهان". ینی درهم. ینی همه.
زندگی
مانند یک دیکته است. هی می نویسیم و هی پاک میکنیم. هی مینویسیم و هی پاک میکنیم
غافل از این که یک روز یهو میگن: "ورقه ها بالا".
متن یک پیامک
این ینی اینکه زندگی اولن دیکته است ودومن گذراست فهمیدید؟ خب، ما هم میگوییم حق با شماست و ما هم باور داریم. بنابراین در این گذر هیچ حرجی بر هیچ کس نیست. فقط و فقط با مدد از کلمه گذرا، البته. شما مگر بر قطرههای آب رودخانهها که به روی هم میغلطند و می روند، خرده میگیرید؟
گیرم ما یک دیکتهای را نوشتیم و دیدیم غلط نیست و پاکش نکردیم. در آنجا و در آن صورت که نمیتوانیم باز هم تا ابد ورقهها را بالا نبریم.. بالاخره میخواهیم نمره بگیریم.
ولی ..........
(آخرش هم نهفهمیدیم که این ابد یعنی چه و چه قدر؟ و همین را میدانیم که یعنی خیلی زیاد. حتا آنطرف ِ آندنیا هم هست و آن طرف طرف تراش، هم. بیشتر از این عقلمان قد نمیدهد.) البته ما هر لجظه آمادهایم ورقهمان را بدهیم. بفرمایید. ولی تا جایی که بهمان دیکته گفته اند. اصلنم بد نیست. ولی خب اگر ورقه را بالا گرفتیم و رفتیم به یک جای دیگر هم بد نیست. تازه دلتان هم بسوزد که آنجا مثلن صادق هدایت را که ما خیلی دوست میداریم میبینیم. چرا؟ چون خودش گفت. در دستخطی بر روی میز آخرین اتاقش ، "دیدار به قیامت".(نکند میخواهید بفرمایید قیامت ینی هرگز؟)
نفرمایید خانوم اجازه؟ نفرمایید. نفرمایید قیامت ینی هرگز. بفرمایید. اینم ورقه ما.
***
واااااااای خانوم اجازه؟ خانوم ما بدبخت شدیم. خانوم. بدبخت. ما یه چیزی جا انداختیم خانوم. میشه بنویسیمش خانوم اجازه خانوم ؟
خانوم توروخدا خانوم. یه کلمس تازشم کلمه ام نیست خانوم. خانوم این لباس چقدر بهتون میاد خانوم. خانوم
والله به کسی نمیگیم خانوم. یه تشدیده خانوم. تازشم خانوم اون پژو دویست و شیشه ِ آبی
متالیکه مال شماس خانوم؟ یه بچه امروز می خواس خط بندازه روش ما نزاشتیم خانوم. اجازه. تازشم خانوم اجازه، شیشه هاش کثیف بود امروز ما با یک ورقه که از دفتر مخشمون کندیم، تمیسش کردیم خانوم. خانوم اجازه؟ خانوم تورو خدا خانوم. فقط یه تشدید. فقط.