
محمود درویش
۲۰۰۸ - ۱۹۴۱
محمود درویش را به اندازه احمد شاملو دوست داشتم. ولی به اندازه اشعار احمد شاملو که سهل است به اندازه یک دهم، نه، یک صدم اشعار احمد شاملو را هم از او نخوانده ام. همین جوری دوستش داشتم. از آن زمان های دور. از زمانی که به او می گفتند: "شاعر ملی فلسطین" نه این که امروز نگفته باشند. نامش همیشه برایم طنینی حماسی داشت. آن گاه که از حماسه تصویری دیگر در ذهنم بود. تصویری که امروز وضوح چندانی ندارد. یا دارد و من نمی بینم. محو است. محو ِ محو. ولی هر چه بود خیلی رویایی بود. حماسه را می گویم. محمود درویش را می گویم.
عکس از: آفتاب
***
امروز عکسامون هم در باره محمود درویش است.

ای مرغ سحر ، چو این شب تار
بگذاشت زسر سیاهکاری
وز نفخهی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشوده گره ز زلف زر تار
محبوبهی نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
واهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر

شعری را که دیدید پاره ای از قطعه ای است که علی اکبرخان دهخدا در رثای میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، یکی از جان باختگان مبارز نهضت مشروطیت ایران سروده است. به روایتی این شعر درست در شبی سروده شده که میرزا جهانگیرخان به دستور محمدعلی شاه جلاد در باغ شاه به قتل رسید.
این قطعه و تصاویری از این دو مبارز راه مشروطیت را در بزرگ داشت چهاردهم مرداد، روز مشروطیت، در این جا آوردم.
عکس دهخدا را از وب سایت سرزمین آفرینش گرفتم و میرزا جهانگیرخان را از ویکی پدیا.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کهاو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
واندر آن آیینه صدگونه تماشا میکرد
گفت: آن یار کزاو گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
***
ای صاحب فال بدان و آگاه باش که سالها بوده که میخواستهای در صدا و سیمای جام جم اسخدام شوی ولی نمیدانستی که خودت اصل صدا و سیمایی. و این کار در وجود خودت نهفته بوده. این یعنی خیلی چیزها هست که ما خودمان داریم و داشتهایم ولی این ور و آن ور به دنبالش میگردیم و گشتهایم. گوهری در کنارت داشتهای که دنبال گمشدگان دریا میگشته.گوهرت بلند شده رفته لب دریا و این بشر نمیدانسته که گمشده در خودش بوده. یعنی ببین که اگر گوهری گم کردی این گوهر را مواظبش نبودهای خیرسر پربادت خیال کردهای گوهر نیست و شیشه است و آن را بردهای به لب دریا و گم کردهای. گوهر هم اگر در لب دریا گم شود مگر پیدا میشود؟ نه خیر. بهرحال برای پیدا کردنش باید به نزد بزرگان بروی.البته نه هربزرگی و نه هر کس و ناکسی. باید به نزد بزرگانی بروی که برای نگاه کردن به خودشان هم توی قدح نگاه میکنند یعنی در واقع قدح آینه آنهاست نه کسانی که جا نماز آب میکشند و خودشان آخر خباثت هستند. این بزرگان به تو خواهند گفت که راز دلت را حتا با دوستت نگو. چه برسد به دشمنت. افشای راز همان و مانند مرحوم هویدا اعدام شدن و بربالای دار رفتن همان. البته درست است که هویدا تیرباران شد ولی در زمان حافظ که تیرباران نبود این است که حضرت از واژه دار استفاده فرموده. دستت نمک ندارد. از این پس همیشه موقع غذا خوردن کمی نمک با نمکدان به دستت بپاشی بد نیست. افاقه میکند. صدفه و کمک به مستنمدان را فراموش نکن. به بهانه این که در زمان سلطان محمود گران فروش زندگی میکنی و دخل و خرجت هر روز دارند یکدیگر را مینمایند وهشت خودت گروی نه است. همیشه بدان که به قول شاعری غیر از حضرت حافظ: برگی در آب کشتی صد مور میشود.

اگر حمله نیروهای انتظامی به کسانی که به مناسبت دوم مردادماه سال روز درگذشت احمد شاملو، گرد مزار او جمع شده بودند نبود، عمرن این پست را اینجا میگذاشتم. راستش را بخواهید من که روزانه یک و حداکثر دو روزنامه میخوانم و چندین ساعت در سایتها و وبلاگها پرسه میزنم، به این مناسبت برخورد نکرده بودم. نه دوم مردادی یادم بود و نه اطلاعی از گردهمآیی به مناسبت این روز داشتم. و نه اگر میدانستم میکوبیدم و تا امامزاده طاهر کرج میرفتم. ولی خوشبختانه این حمله، خبر اول کلیه خبرگزاریها و تیتر اول روزنامههای جهان و تارنمای سایتهای اینترنتی شد و آنها ضمن محکوم کردن
ادامه مطلب ...
پل دختر - نزدیک میانه
بیست و پنجم تیرماه هشتاد و هفت
پل دختر در قرن ششم ساخته شد. چهارصدسالی دوام آورد تا در زمان شاه عباس ویران شد. در زمان محمدخان قاجار تعمیر شد و دوباره چهارصدسالی دوام آورد تا در تاریخ بیستم آذرماه سال بیست و چهار توسط فرقه دمکرات آذربایجان برای جلوگیری از ادامه حرکت قوای دولتی ایران منفجر شد. رژیم گذشته عطای آن را به لقایش بخشید و در کنار آن پل دیگری ساخت که به سادگی نتوان آن را تخریب کرد. بعد از انقلاب مجددن ساخته شد ولی قسمت تعمیری خیلی زود دوباره خراب شد.
و اما داستان ِ نام ِ پل ِ دختر:
می گویند دختر خانی هر روز از قلعه دختر که مشرف بر رودخانه است- در وقت کمی که من داشتم و امکاناتی که من نداشتم نتوانستم از کوه بالا بروم و از آن عکس بگیرم- بیرون می آمد و در کنار قلعه می نشست. و هر روز چوپانی با گله اش از رودخانه می گذشت و چوپان در دامنه کوه می نشست و نی می زد و دختر خان تا پایان این نی زدن همان جا می ماند. تا غروب. تا اینکه زمستان شد و رودخانه طغیان کرد و دیگر چوپان و گله نتوانستند از رود بگذرند. خان دستور داد که پل را بسازند تا چوپان بتواند گله را از آن عبور دهد. پل ساخته شد و نامش شد پل دختر.
عکس از: خودم
پاسی از نیمه شب دیشب گذشته بود که اس ام اسی را برای یاری از یاران دبستانی روانه کردم.
جوابش از خودش قشنگتر بود.
***
اس ام اس:
هیچ مردمی مانند کسانی که در ژرفترین دوزخ زندگی میکنند، با چنین صدای صافی آواز
نمیخوانند. چیزی که ما آواز فرشتگان مینامیم آواز آنان است. " قصر. کافکا"
پاسخ:
به همین دلیل اگر خوشبین باشیم تازه میفهمیم که چشمانمان را برای تماشا به اجبار دریدهاند.
***
پ.ن.
فکر می کنید همین جوری نوشتمش؟ ابدن.
به یاد کسی نوشتم که دیشب به جستجوی رنگ آسمان در خارج از این بوم وبر، اینجا را ترک کرد. اس ام اس اولی یکی از آخرین اس ام اس هایی بود که از او گرفتم.
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است.
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است.
از برای شرف، به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است.
وه! که دردانهئی چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است.
ای صبا! امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است.
طمع خام بین، که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است.
همچو حافظ، به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است.
***
گم کردهای داری که مدتی است از وی بیخبری. در خیال خودت هوی وهوس او را داری. بدان که بزودی از وی خبر میگیری. مسافرت برایت خوبست. بهتر است به یک مسافرت بروی که این قدر اسیر هوس نشوی. به هر کس خوبی میکنی بدی میبینی. از خوبی کردن به دیگران پشیمان نشو که پشیمانی سودی ندارد. باز هم به خوبی کردن ادامه بده. بگذار باز هم پشیمان شوی و باز هم بدانی که پشیمانی سودی ندارد. رقیبی داری که طمع بر مال و ناموس تو دارد. ولی بدان که پایان شب سیه سفید است. از هر دست که بدهی از همان دست میگیری. آن قدر یارت را دوست داری که میخواهی با مژههایت جارو درست کنی و زیر پایش را جارو کنی. بکن ولی مواضب باش که خاک توی چشمت نرود و چشمت عفونت کند و آنگاه یار شعر رندانه برایت بگوید و تو را ترک کند و تو همدم باد صبا بشوی که آن هم کلی گرد و خاک توی چشمت بپاشد. در ضمن در شبهای قدر بهتر است عبادت کنی. تا جایی هم که به یاد دارم ماه قبل خیلی صدقه دادی. آن قدر که همه صدقه بگیران حالشان بهم خورد. این ماه را بیخیال.
مردی هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند :چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
ادامه مطلب ...رییس شورای اصناف: یک اشتباه کتبی همه چیز را بهم ریخت.
- عین وقتی که دانش آموز بودی.
زن ایرانی الاصل هلندی در جستجوی هویت گمشده خود.
- ول کن بابا توام. بیکاری؟
قاتل: به من فرصت زندگی بدهید......
ادامه مطلب ...دوقلوها توی رحم مادرشون داشتن ورق بازی می کردند. یکی از اونا یه سیگارم گوشه لبش بود. یهو اون یکی گفت: زودباش جمعش کنیم. توام سیگارتو خاموش کن، بابا اومد.
درین رختخواب نمناکی که بوی عرق گرفته بود، وقتی که پلکهای چشمم سنگین میشد و میخواستم خودم را تسلیم نیستی و شب جاوادنی بکنم، همه یادبودهای گمشده و ترس های فراموش شده ام، ازسر نو جان میگرفت: ترس اینکه پرهای متکا تیغهی خنجر بشود، دگمه ی سترهام بی اندازه بزرگ باندازه ی سنگ آسیا بشود ــ ترس اینکه تکه نان لواشی که بزمین میافتد مثل شیشه بشکند ــ دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد روغن پیه سوز بزمین بریزد و شهر آتش بگیرد، وسواس اینکه پاهای سگ جلو دکان قصابی مثل سم اسب صدا بدهد، دلهرهی اینکه پیرمرد خنزرپنزری جلو بساطش بخنده بیفتد، آنقدر بخندد که جلو صدای خودش را نتواند بگیرد، ترس اینکه کرم توی پاشویهی حوض خانهمان مار هندی بشود، ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و بوسیلهی لولا دور خودش بلغزد مرا مدفون بکند و دندانهای مرمر بهم قفل بشود، هول و هراس اینکه صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی بدادم نرسد .
***
ترس های هدایت بود در بوف کور.
همین جوری نوشتم.
نه، برای یک دوست نوشتم.

باز اسلام در خطر افتاد. اشاعه و نشر و تشویش و .....
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در توضیح جمع آوری پوسترهای فیلم تیغ زن علی رضا داوود نژاد: در آگهی جمع آوری شده از عکس شطرنجی شده یک خانم که ظاهرا فاقد حجاب بود، استفاده شده است. و اینکه به جای نقطه چین می شود خیلی چیزها گذاشت.
-نقل به مضمون-
خدایا به تو پناه میبریم از این همه اشاعه و نشر و تشویش.... دنیا آخر الزمان شده واه واه بلا به دور. حیا نمی کنن. استفاده ابزاری از زن آنهم زن شطرنجی و ظاهرن بی حجاب. تازه به نظر من شطرنجی هم نیست و مقامات ارشاد لطف کردن گفتن شطرنجی. این سرامیکیه. زن سرامیکی.
عزا عزاست امروز روز....
پ. ن.
به جای نقطه چین هایی که من در متن گذاشته ام جان مادرتان چیزی نگذارید و الا مجبور میشوم پست را پاک کنم.