
برای آشنایی بیشتر با دوستان و آشنایان و یا نه، غریبه هایی که گاهی منت می گذارند و بر این صفحه نگاهی می اندازند، خیلی خوبست که نام سرخ پوستی آنان را بدانیم. اسم سرخ پوستی نقش بزرگی در شناساندن کسانی که از آنان نام بردیم دارد. پس در صورت امکان اسم سرخ پوستی خود را به ما بگویید. اگر دارید. و اگر ندارید، وای بر شما که لال از دنیا خواهید رفت. مگر ممکن است کسی اسم سرخ پوستی نداشته باشد؟
اسم سرخ پوستی شما چیست؟ بی هیچ توضیحی فقط نامتان را بگویید.
لازم به یاد آوری است که در مدتی که این پست آپ شد دوستی نام سرخ پوستی دو نفر دیگر را نوشت. ضرب المثلی بی ربط با این موضوع داریم که می فرماید: "آقا اول یک سوزن به خودت بزن بعد یک جوالدوز به دیگران". ما اسم سرخ پوستی آدمهایی که عمرن به وبلاق وزین ما سر بزنند را بدانیم که چه بکنیم؟ بلا نسبت...... لا اله اله الله.
در ضمن ما این حق را برای خودمان محفوظ می داریم که زین پس هر جا که دلمان بخواهد از این اسامی به جای اسامی پارسی دوستان استفاده بکنیم.
اسم سرخ پوستی خودمان این است:
در گرما خوش است.
- آقا ببخشید، پولای رایانه رو این جا میدن؟
- بله مادر، ولی اول باید ثبت نام کنید.
- کجا؟
- تو اینترنت.
- چه جوری؟
-باید برید کافی نت.
- کابینت؟
***
منم یه چند روزی باید برم کابینت.

مهدی اخوان ثالث
۱۳۰۷-۱۳۶۹
به بهانه بیستمین سال خاموشی مهدی اخوان ثالث
قصه ای از شب را گوش کنید
این عکس و شعر در اینجا هم آمده است.
جانا! تو را که گفت که احوال ما مپرس؟
حال شکستگان کمند بلا مپرس؟
یاران شهر خویش و غلامان خود مجوی
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس؟
نقش حقوق خدمت و اخلاص بندگی
از لوح سینه پاک کن و نام ما مپرس؟
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس!
زآن جا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس!
ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس!
من ذوق سوز عشق تو دانم، نه مدعی
از شمع پرس قصه، ز باد صبا مپرس!
خواهی که روشنت شود احوال سر عشق
از ذره پرس حال، ز باد هوا مپرس!
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل! به درد خود کن و نام دوا مپرس!
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان صفت کیمیا مپرس!
حافظ! رسید موسم گل، معرفت مگوی
دریاب نقد وقت ز چون و چرا مپرس!
***
ادامه مطلب ...
در اولین زنگ تفریح ِ اول ماه مهر هر سال، معلمی با وارد شدن به اتاق دفتر می گفت:
"کمر سال تحصیلی شکست".
***
پ.ن.
انگاری کار فقط شروعش سخته. پس:
بسم الله.
محمد نوری
ایرانی ترین صدای ایران، خاموش شد
۱۳۰۸-۱۳۸۹
ای ایران، ایران
در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی
که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو
همه جهان نیرزد
ای ایران، ایران
دور از دامان پاکت دست دگران
بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من
تو بمان
در دل و جان
ای ایران، ایران
گلزار سبزت دور از تاراج زمان، جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشن گر رویای من به جهان
تو بمان
سبزی صد چمن
سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
بمان
که تا ابد
هستیم، به هستی تو بسته
***
ادامه مطلب ...
یک فقره علویه خانم، اثر نویسنده شهیر، آقای صادق هدایت، از میان کتابهایی که داشتیم و می خواندیم -به جان عزیزتان عین قربانش برویم، دیوان حافظ،-، از میان کتاب های ما گمشده. یعنی نیست شده. یعنی نابود شده. یابنده، یا خبردارنده، یا زبان مبارکمان لال سارق یا سارقین چراغ بدست، هر چه زودتر ما را از سرنوشت آن باخبر کرده، مژدگانی* دریافت کنند که چون نان شب، به آن نیازمندیم.
ترس ما از این است که، یابنده، یا خبردارنده یا زبان مبارکمان لال، سارق یا سارقین چراغ بدست، اهل اینترنت نباشند. در این صورت ما چه خاکی باید بر سر مبارکمان بکنیم؟
آگهی به روزنامه بدهیم؟ هیهات. نکند می خواهید با نام بردن از این کتاب و نویسنده اش در یک روزنامه، آن را به محاق توقیف برانیم؟ نه. این قدرها هم که شما فکر می کنید خودخواه و خبیث نیستیم. ما آدمیم.
***
* مژدگانی؟
-دست تفقد مبارکمان است که بر سر نام برده کشیده و از گناه وی، در خواهیم گذشت و زان پس وی را در میان نوکران خاص درگاه خواهیم پذیرفت.
***
این آگهی را در عسک هایی که می بینیم هم چسبانده ایم.
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می صاف و سفینه غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر! که عمر عزیز بی بدل است
به چشم عقل، در این رهگذار پر آشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
بگیر طره مه طلعتی و، قصه مخوان
که "سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است"!
خلل پذیر بود هر بنا که می بینی
مگر بنای محبت که خالی از خلل است.
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است.
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ازل است!
***

احمد شاملو
۱۳۰۴-۱۳۷۹
.........
ای کاش می توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادی هایشان
حتا
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند
..........***
امروز ۲۹ تیر، در صفحه ۱۸ روزنامه شرق آمده بود:
قداره بندان ۱۲ کیلوگرم طلا را ربودند.
سارقان قداره بند با مسدود کردن خیابان، ۱۲ کیلوگرم طلا را به سرقت بردند. به گزارش فارس شامگاه یکشنبه شش نفر نقابدار با سد معبر در یکی از خیابان های فرعی منتهی به خیابان قزوین، اقدام به سرقت از یک مغازه طلا فروشی کردند. به گفته شاهدان عینی در این حادثه که ساعت ۱۹:۳۰ اتفاق افتاد، سارقان مسلح که نقاب بر چهره کشیده بودند، دو سوی خیابان قزوین را مسدود کردند و با ایجاد فضای رعب و وحشت اقدام به سرقت نزدیک به ۱۲ کیلو گرم طلا از یک مقازه طلا فروشی کردند.
***
با خودم فکر کردم، اگر این شش نفر به جای نقاب و قداره، نماد سبز و بطری آب داشتند و دو تا شعار یاحسین، میرحسین داده بودند، در چشم بهم زدنی، تمامی نیروی انتظامی و بسیج تهران در محل حاضر شده بودند.
وقتی یک بچچه گربه می تواند زیر چرخ های کامیونی له شود، حتمن تو هم می توانی.
فقط باید بخواهی.

چرا آسمان تهران دیگر ستاره ندارد؟ نه تنها ستاره من دیده نمی شود، که ستاره هیچ کس دیگری هم دیده نمی شود. یعنی همه مرده اند؟