X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396

قاشق *


با گردنی کج بهم نزدیک شد و پرسید، ببخشید خانم قاشق دارید؟

قبل از این که جواب بدم ادامه داد، از هرکی می‌پرسم نداره. اصلن به ذهنم نمی‌رسید که برای چی می‌خواد. هرچند اونش خیلی مهم نبود. مهم این بود که منم نداشتم. تا اومدم بهش بگم ندارم، یادم افتاد توی یکی از کشوهای اتاق خودمون، یک بسته از این قاشق چنگالای یک بار مصرف هست. از اینایی که توی کیسه‌شون  یه خلال دندون و دستمال کاغذی هم هست. بهش گفتم باهام بیا. افتادم جلو و اونم دنبالم. هر دو رفتیم توی اتاق. بسته رو درآوردم و دادم بهش. گفت فقط قاشقشو می‌خوام. گفتم نه دیگه ببر همه‌شو. اونم خنده‌ی ملیحی تحویلم داد و رفت.

یکی دو  دقیقه‌ای توی اتاق موندم و بعدش اومدم بیرون. دیدم روی یه نیمکت نشسته و داره با قاشقه، سطح یک چیز قهوه‌ای که لبالب یک ظرف نمونه‌گیری رو پر کرده بود، صاف می کنه.


***


*دیشب، پرستار شیفت، وقتی از بیخوابی توی راهرو قدم می‌زدم، برام تعریف کرد.


نظرات (6)
آرین
دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 17:41
خیلی مخلصم آقای مهدی بهشت. خاطرات شرکت پولاد هیچوقت از یادم نمیره.

یادش بخیر
پاسخ:
خیلی خوشحالم کردی عزیز.
امتیاز: 0 0
دکمه
چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 17:34
چه خوب که اومدین و نوشتین. ممنون بابت اون صداهایی که می شنویم...
پاسخ:
ممنون که سر می زنین.
امتیاز: 0 0
دکمه
یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 19:05
خداروشکر...
پاسخ:
امتیاز: 0 0
sarah
یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 19:42
وای چه کاری کرده!!...فکر کردم میخواد غذا بخوره!..
پاسخ:
امتیاز: 0 0
alireza
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 17:19
نگاه از صدای تو
ایمن می شود...
چه مومنانه
نام مرا آواز میکنی...
احمد_شاملو
پاسخ:
امتیاز: 0 0
دکمه یا همون وروجک, هر چند دکمه درست تره
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 13:58
هاهاها...
نمیدونم چرا بیکارستان بودید اما، امیدوارم همیشه سالم و تندرست در کنار عزیزانتان باشید.
پاسخ:
کتگوری خاطرات یک بیمار، اتفاقاتیه که برای یک بیمار افته.
این بیمار الزامن خودم نیستم.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد