X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392

بادیه



به بادیه بودم. شاکی از سهم خویش در نعمات دنیوی. درویشی از آن‌جا گذر کرد و شکایت شنید. گفت:

خاموش. ابلها مردا که تو باشی. چون نیک بنگری، اگر نعمات الهی به قاعده تقسیم شده بود، سهم تو بسی کم از این بود که کنون در چنگال می‌بگرفته‌ای. این بگفت و پریشان احوال دور شد. بر آن‌چه بر زفانش برفت، اندیشه بکردم. حقیقت بیافتم. نعره‌ها بزدم سماع کنان بیهوش بشدم.

سائلی بگذشت و مرا بدید. تا به هوش آمدنم بر بالای جنازه بنشست و درمی چند از رهگذران ستاند. چون به هوش آمدم،  نان و پنیری فراهم بکرد. با هم بخوردیم، به وقت نیم روز. وآنگاه هر یک به راه خود شدیم.

نظرات (2)
محبوب
جمعه 13 دی‌ماه سال 1392 ساعت 11:33

چه بگویم؟ چه بگویم؟ که غم از دل برود ....
پاسخ:
مگر دل شما غم هم دارد؟ واقعن؟
امتیاز: 0 0
مهربانو
جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:50
اون حقیقتی که بیافتید را با ما هم در میان بگذارید دوست ارجمندم...شاید حال ما هم به شود..

+ ممنون...حق داشتید...آنجور که فرمودید بسی بهتر شد..
پاسخ:
حقیقت همان بود که درویش بگفت. اگر مال دنیا به تساوی تقسیم شده بود به مابسی کمتر از این رسیده بود.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد